تشیع و اتهام زندقه (عوامل انتساب زندقه به شیعیان)

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

نویسنده

چکیده

شیعیان، با وجود دفاع معقول و منظم از شریعت اسلام و پایبندی به اصول و ارزش‌های آن، گاه از جانب مخالفان، به‌‏ویژه برخی از اهل‏سنت، در معرض تهدید و اتهامات گوناگون قرار می‏گرفتند. یکی از مهم‏ترین این اتهامات، انتساب آنان به زندقه بود که به مثابه ابزاری از جانب دشمنان برای حذف شیعیان به‌کار می‌رفت. زندقه از جریان‌های پیش از اسلام در ایران بود که در عصر اول عباسیان گسترش یافت و خلفا، گروه‌ها و شخصیت‌های مختلف، از آن به مثابه ابزاری برای از بین بردن مخالفان استفاده کردند و افراد بسیاری به این اتهام سرکوب شدند که شیعیان هم از جملة آنان بودند. رقابت‏های فرقه‏ای و ناتوانی مخالفان در برابر شیعیان، مهم‏ترین دلیل این اتهام‌افکنی بود. البته در کنار آن باید از رفتار و اعتقادات برخی فرقه‏های منسوب به تشیع، مانند غالیان، صوفیان و قرامطه هم یاد کرد. عقاید و باورهای ایشان، که در بسیاری از موارد با مخالفت شیعیان هم مواجه می‏شد، دستاویز مخالفان قرار می‌گرفت نه تنها این گروه‏ها، بلکه همة شیعیان، به این بهانه متهم به کفر و زندقه می‌شدند. این نوشتار بر آن است تا دلیل این اتهام را بررسی و تبیین کند و به این پرسش پاسخ دهد که چرا شیعیان گرفتار این اتهام شدند و چرا مخالفان از این اتهام بر ضد شیعیان استفاده کردند؟

کلیدواژه‌ها


مقدمه

زندقه یکی از جریان‏های فکری، اعتقادی، سیاسی و فرهنگی بود که در عصر اول عباسیان گسترش یافت. این پدیده ریشه در ایران باستان دارد و آغاز آن به زمان شاپور اول ساسانی (241ـ272‌م‌) و نهضت مانوی برمی‏گردد که در پی حمایت
وی، با استقبال عمومی مواجه شد و پیروان زیادی پیدا کرد؛ اما مخالفت شدید موبدان زردشتی و روی‌گردانی جانشینان شاپور از وی، به‌ویژه در زمان بهرام ساسانی (274-277م)، دگرگونی اوضاع مانویان و کشتار آنان را در‌پی داشت. کشته شدن مانی‌، رهبر مانویان و نخستین فرد مشهور به زندقه، و سرکوب پیروان او باعث شد تا آنان به زندگی مخفی در ایران روی آورند یا با مهاجرت به ماوراءالنهر به زندگی خود ادامه دهند.

ظهور اسلام و گسترش فتوحات اسلامی و ورود مسلمانان به ایران، نابودی حکومت ساسانیان و از بین رفتن قدرت زردشتیان را به‌ دنبال داشت. در نتیجه، مخالفان آیین زردشتی، از جمله مانویان و مزدکیان، آسایش نسبی به ‌دست آوردند و فعالیت‏های فکری مذهبی خود را به‌صورت مخفی و به‌آرامی آغاز کردند.

برخورد شدید حکومت اموی با حرکت­های غیرعربی، به‌ویژه ایرانی، باعث شد تا مانویان همچنان پنهانی به حرکت خود ادامه دهند. سقوط خلافت اموی و روی کار آمدن عباسیان، کاهش فشار بر ایرانیان و آزادی عمل گروه­ها و پیروان ادیان و آیین­های ایرانی را در‌پی ‌داشت. مانویان هم از فرصت استفاده کردند و بر فعالیت خود افزودند؛ به‌گونه‌ای که خلفا و برخی شخصیت‏های سیاسی و مذهبی از ناحیة آنها احساس خطر کردند و به مقابله با آنها پرداختند. بار دیگر زندقیان (مانویان) با برخورد شدید حاکمیت مواجه شده، به‌شدت سرکوب شدند. در این میان، عدة دیگری از گروه­ها، شخصیت­ها و پیروان ادیان و فرقه­های مختلف نیز در کنار مانویان گرفتار این اتهام شدند. به عبارت دیگر، گروه­ها، شخصیت­ها و افراد زیادی با استفادة ابزاری از زندقه‌، مخالفان سیاسی، اعتقادی و مذهبی خود را با این اتهام، از صحنه حذف کردند.

شیعیان از جمله گروه‏هایی بودند که با وجود پایبندی به اصول اسلامی، توسط مخالفان فکری و اعتقادی و گاه با همراهی حکومت­ها، متهم به زندقه شدند. این اتهام که پیشینه‌ای طولانی دارد، از سده‌های نخستین اسلامی آغاز شد و تاکنون ادامه دارد. در این نوشتار بر آنیم تا ضمن اشاره به معنای زندقه و گروه‏های متهم به آن، به‌‏ویژه شیعیان، علت انتساب برخی شیعیان به این اتهام را بررسی کنیم و به این پرسش­ها پاسخ دهیم که چرا برخی از شیعیان، با آنکه تشیع در صف اول مبارزه با کفر و الحاد و زندقه بود، گرفتار این اتهام شدند؟ آیا می‌توان رقابت‌های فرقه‌ای را در این اتهام مؤثر دانست؟ آیا انحراف برخی فرقه‌های منتسب به شیعه، در این اتهام مؤثر بوده است؟ برای پاسخ‌گویی به این پرسش‌ها پس از بیان معنای زندقه، به بررسی علل و عوامل مؤثر در این اتهام می‌پردازیم.

 

زندقه در لغت و اصطلاح

زندیق، لفظ مشترکی است که به معانی متعدد اطلاق شده و مفهوم روشنی از آن ارائه نشده است؛ اما به‌اتفاق پژوهشگران و دانشمندان، این واژه مَعَرَّب «زندیک» فارسی بوده، در لغت به معنای دهری، ملحد (طریحی، بی‌تا، ج5، ص‌‌177)، معتقد به ثنویّت و دوگانه‏پرستی (نور و ظلمت) (ابن‌منظور، 1408ق/1988م، ج6، ص‌91) و گمراهی و بی‏دینی (اوشیدری، 1371، ص307) آمده است.

مفهوم اصطلاحی زندیق هم متعدد بوده، نظرات مختلفی در‌این‌باره ارائه شده است.

برخی، منکران دین مزدیسنا را زندیق دانسته‏اند. (همان / رضی، 1381، ج2، ص1243) بعضی نیز زندقه را به‌معنای اعتقاد به ازلیّت عالم دانسته و آن را بر مانویت، زردشتی‏گری و دوگانه‏پرستی (اعتقاد به نور و ظلمت) اطلاق کرده‏اند. (مصطفی و دیگران، 1410ق، ج1، ص403)

بعضی هم مانویان و مجوسیانِ معتقد به نور و ظلمت را زندیق معرفی کرده‏اند. (دهخدا، 1377، ج9، ص12971)؛ اما بعضی دیگر، دهریه و منکران نبوت و کتاب را زندیق دانسته‏اند. (معری، بی‌تا‌، ص215)

در بیشتر تعاریف و مفاهیم اصطلاحی زندقه‌، ثنویت و آیین مانوی به‌منزلة منشأ نخستینِ زندقه، کانون توجه قرار گرفته است. (ر.ک: حمید‌رضا مطهری، 1387، ص29ـ38)

از آنجا که پیدایش زندقه و تاریخچة آن به مانی باز می‏گردد‌، در دورة اسلامی هم ابتدا مانویان زندیق نامیده شدند؛ سپس این عنوان پیروان ادیان دیگری مانند مزدکیه، دیصانیه و مرقونیه را دربرگرفت. در ادامه، ضدیت عرب­ها با شعوبیه و ایرانیان باعث شد حتی زردشتیان، که خود نخستین دشمنان زنادقه بودند، گرفتار این اتهام شوند.

برخی، دایرة شمول زندقه را گسترش داده و مخالفان مذهبی خود را نیز زندیق معرفی کرده­اند؛ چنان که از ابوزرعه رازی نقل شده است که هرکس از اصحاب پیامبرˆ بدگویی کند، زندیق است. (عسقلانی، 1412ق، 1،22) این گستردگی دایرة شمول چنان زیاد شد که ظرفا و هزل‌گویان، و حتی برخی فلاسفه را نیز دربرگرفت. (غزالی، 1993م، ص71)

در عصر عباسیان، به‌ویژه زمان مهدی (158ـ169ق)، علاوه بر مانویان‌، پیروان دیگر ادیان ایرانی، همچون مزدکیان‌ و زردشتیان نیز به زندقه متهم شدند و به‌تدریج معنای آن گسترش یافت و ملحدان و گمراهان و مخالفان ظواهر شریعت را نیز در‌برگرفت. سپس از این هم فراتر رفت و هذل‌گویان، شاعران بذله‏گو، ظرفا، صوفیان، غالیان و حتی برخی دانشمندان، مانند فیلسوفان، گرفتار این اتهام شدند.

گاهی اوقات هم زندقه به ابزاری برای از بین بردن رقیبان تبدیل می‏شد؛ چنان‌ که قدرتمندان سیاسی از آن برای سرکوب مخالفان خود استفاده می‏کردند. همچنین برخی فرقه‏های اسلامی و به‌طور ویژه اهل‏سنت، این حربه را بر ضد شیعیان به‌کار برده و در موارد متعدد، شیعیان را از مصادیق زنادقه شمرده‏اند؛ که این خود نیازمند واکاوی و علت‌یابی است.

 

علل اتهام زندقه به شیعیان

شیعیان به طور جدّی در برابر زنادقه می‌ایستادند و شبهات آنها را دفع می‏کردند. بزرگان و امامان شیعة دوازده امامی، به‌طور ویژه به این اقدام توجه داشتند و بهترین و مؤثرترین روش را در برخورد با آنها به‌کار می‏گرفتند.[1] با وجود این،  گاهی از جانب مخالفان متهم به زندقه می‏شدند. اگرچه برخی فرقه‏های منسوب به شیعه، مثل غالیان، در این اتهام بی‏تأثیر نبوده‏اند، اما نگاهی به شرح حال برخی از چهره‏های شیعی متهم به زندقه نشان می‏دهد که افزون بر اندیشه‏های غالیانة برخی شیعیان، رقابت‏ها و حسادت‏های فرقه‏ای و ناتوانی اهل‏سنت در مقابلة فکری و علمی با شیعیان نیز در این اتهام‌افکنی نقشی مهم و اساسی داشته است.

بنابراین، در تبیین علل اتهام شیعیان به زندقه، می‏توان رقابت‏های فرقه‏ای و اندیشه‏های انحرافی برخی گروه­ها را مؤثر دانست.

 

الف. رقابت‏های فرقه‏ای

یکی از نکات بسیار مهم در بررسی زندقه و شناخت گروه‏های متهم به آن و نیز واکنش‏ها در برابر زنادقه، لزوم توجه به استفادة ابزاری از آن است. بسیاری از گروه‏ها و اشخاص برای بدنام کردن و حذف رقبای سیاسی و مذهبی خود، از این اتهام استفاده می‏کردند.

چه بسیارند افرادی که به دلایل مختلف، از جمله مخالفت با خلفا و وزرا یا به دلیل رقابت‏های مذهبی و حتی درون‌گروهی طبقات خاص، گرفتار این اتهام می‏شدند. کشته شدن پسر ابوعبید وزیر مهدی عباسی (جهشیاری، 1408ق، ج1، ص69 و مسعودی، 1411ق، ج3، ص343) و ابن مقفع (جهشیاری، همان­جا) در زمان منصور به این اتهام، نمونه­هایی از استفادة ابزاری، از زندقه به‌شمار می‌روند. این استفادة ابزاری، دامان شیعیان را هم گرفته. آنان به‌‌طور عام، و امامیه به‏‌طور خاص همواره در معرض این اتهام بوده‏اند؛ به‌گونه‌ای که حتی برخی نویسندگان معاصر عرب نیز بر این نکته تأکید کرده‌اند و زندقه و تشیع را مرتبط با یکدیگر می‌دانند.

عبدالرحمن بدوی در این خصوص می‏گوید: «اتهام به زندقه همراه و شانه‌به‌شانة انتساب به مذهب رافضه است». (بدوی، 1993م، ص49) همو در جای دیگر تشیع و زندقه را مرتبط می‌داند و می­گوید: «بین زنادقه و شیعه رابطه‏ای وجود دارد؛ به‌گونه‌ای که انتساب به شیعه و رافضی بودن، دلیل بر زندقه و وسیله‏ای برای اتهام به زندقه بود». (همان، ص50) عبدالسلام ترمانینی هم زندقه و تشیع را مرتبط با یکدیگر می‌داند و دربارة اهداف زندیقان می­گوید: «دومین هدفی که زندیقان در پی آن بودند، تباه‌سازی عقاید مسلمانان زیر لوای شیعه­گری بود». (ترمانینی، 1385، ج1، ص91) این اتهام و نسبت دادن زندقه به شیعیان، خاص امروز نیست و ریشه در تاریخ دارد. قاضی عبدالجبار معتزلی، شیعه را به کفر متهم کرده گفته‌ است: «‌الاصل فیهم الالحاد ولکنهم تستروا بهذا المذهب». (سیدمرتضی، 1410ق، ص13) برای تبیین بهتر این نکته و نشان دادن نقش رقابت‏های فرقه‏ای در انتساب شیعیان به زندقه، می‏توان به شرح حال شیعیانی چون ابوعیسی ورّاق و ابن‌راوندی اشاره کرد که از جانب دشمنان خود متهم به زندقه شدند.

 

ابوعیسی محمد بن هارون ورّاق (م 247)

وی از متکلمان معروف نیمة اول قرن سوم و از شیعیان متهم به زندقه است. او که ابتدا از معتزلیان بود، در پی بازگشت از اعتزال و مخالفت با آنان متهم به زندقه شد. ابن‌ندیم دربارة او صفت «تخلیط» را به‌کار برده و او را بیرون از اعتزال خالص دانسته و همین را سبب اتهام او به زندقه بیان کرده است. (ابن‌ندیم، 1346، ص316)

برخی او را به دوگانه‌پرستی متهم کرده و آن را متأثر از عقاید مانویان دانسته و کتاب‏هایی در تأیید مذهب مانوی و ثنویت به او نسبت داده‏اند. (همان)

سیدمرتضی این اتهام را نپذیرفته و در صحت انتساب آثاری چون الغریب المشرقی و النوح علی البهائم به ابوعیسی ورّاق ـ که از دلایل اتهام او به زندقه شمرده شده­اند ـ تردید کرده است. ایشان با بیان این احتمال که ممکن است یکی از ثنویه اینها را از زبان او ساخته باشد، می‏گوید: چون ابوعیسی به این عقاید تظاهر نمی‏کرد، نمی‏توانیم آن دو کتاب را از او بدانیم. (سیدمرتضی، 1410ق، ص12) این سخن سیدمرتضی دربارة عدم تظاهر او به دوگانه‌پرستی نشانة آن است که نامی از وی در این کتاب­ها نبوده و فقط به او نسبت داده شده­اند.

بیشتر این اتهامات از ناحیة معتزله بر او وارد شده و گرایش او از اعتزال به تشیع نیز در این امر مؤثر بوده است. او در دفاع از عقاید شیعه کتاب‏هایی تألیف کرد. از جمله دو کتاب‏ الامامة و السقیفة را در اثبات امامت امیرالمؤمنین علی† نوشته و با دلایل صریح بر معتزله و اهل‏سنت استدلال کرده است.

همراهی اولیة ابوعیسی با معتزله و آشنایی­ او با شیوة استدلال و روش­های آنان در برابر مخالفان، سبب شد تا از همان شیوه­ها برضد معتزلیان بهره گیرد. ازاین‌رو با واکنش شدید آنان مواجه شد؛ و معتزله که توان مقابله با وی را نداشتند، تلاش کردند تا با انتساب کفر و زندقه به او، وی را از صحنه خارج کنند.

قاضی عبدالجبار معتزلی، ابوعیسی را به زندقه متهم می‌کند و دربارة او و ابن‌راوندی می­گوید: اینان کتاب­ها در طعن بر پیامبرˆ و در یاری امامیه و رافضه نوشته­اند. (قاضی عبدالجبار، 2006م، ج2، ص371) این سخن قاضی عبدالجبار و به‌کار بردن واژة رافضه ـ که آن را بر شیعیان امامی اطلاق می­کردند ـ و تصریح او به امامیه، بیانگر دشمنی او با تشیع و غفلت یا تغافل او از احترام خاص امامیه به رسول خداˆ است.

قاضی در جای دیگر، هنگام بحث دربارة افرادی که مدعی وجود نص بر امامت امام علی† بودند، از ابن‌راوندی و ابو‌عیسی ورّاق نام می­برد و آنها را از نخستین افرادی می­داند که چنین ادعایی مطرح کرده­اند. (قاضی عبدالجبار، ]بی‌تا[‌، ج1، ص118) این در حالی است که نص بر امامت و جانشینی امیرالمؤمنین علی† از روزهای نخستین عمومی شدن دعوت نبوی و هنگام دعوت عشیره مطرح بوده است و منابع نخستین هم بدان اشاره کرده­اند. (طبری، 1387ق، ج2، ص 321/ ابن اثیر، 1385ق، ج2، ص63) ضمن آنکه این سخن عبدالجبار ناقض کلام پیشین او دربارة این افراد است که مدعی بود اینان کتاب­ها در طعن پیامبرˆ و یاری رافضه نوشته­اند؛ زیرا کسی که به پیامبرˆ طعن بزند، نمی­تواند برای اثبات مدعای خود به سخن او استناد کند یا مدعی حقی با استناد به سخن او باشد. افزون بر آن، چنین فردی که اصل اسلام را قبول ندارد، نیازمند فرعیات آن، از جمله امامت نیست، تا چه رسد به نص بر امامت علی†.

با توجه به آثار و آرای نقل‌شده از ابو‌عیسی به‌ویژه آثاری که در تأیید مذهب تشیع از وی گزارش شده است، مانند کتاب‌های الامامة الصغیر و الامامة الکبیر (ابن ندیم، 1346، ص316) و السقیفه و نیز کتاب­هایی که در رد آرای مانویان، بدو منسوب است مانند اقتصاص مذاهب اصحاب الاثنین والرد علیهم (همان) می­توان گفت انتساب زندقه به او اتهامی ناروا و از روی تعصب فرقه­ای و ناتوانی از مقابلة فکری با او از جانب کسانی بوده است که راه رهایی از او را در متهم کردن او دیده­اند؛ به‌ویژه آنکه اتهام زندقه در آن دوران، گناهی نابخشودنی به‌شمار می­رفت.

 

ابن‌راوندی (م 298)

ابوالحسین احمد بن یحیی، مشهور به ابن‌راوندی، از متکلمان برجستة شیعی و سرآمد علم کلام در زمان خودش بود. (عسقلانی، همان، ص323)

نظرات و عقاید ابن‌راوندی، مانند مذهب او، متغیر است. وی ابتدا پیرو معتزله بود؛ ولی پس از مدتی از اعتزال برگشت و اظهار تشیع کرد؛ و ضمن تأیید باورهای شیعی کتاب‏هایی در ردّ عقاید معتزله نگاشت که از مهم‏ترین آنها می‏توان کتاب فضیحة المعتزلة را نام برد، همین کتاب باعث تاختن برخی متکلمان معتزله بر او و نوشتن ردیّه‏های متعددی بر آن شد که از مهم‏ترین آنها می‏توان به الانتصار خیاط معتزلی اشاره کرد.

کتاب‏هایی در اثبات عقاید شیعی و ردّ بر زنادقه و حتی احتجاج با مانویان هم به ابن‌راوندی نسبت داده شده است. (ر.ک. ابن‌ندیم‌، 1346، ص316-318) البته در کنار این آثار، برخی از اهل‏سنت هم کتاب‏هایی بر ضد اسلام و قرآن به او نسبت داده‏ و کوشیده‏اند او را دشمن اسلام و قرآن نشان دهند. (همان)

مناظرات ابن‌راوندی با اهل‏سنت، به‌ویژه معتزله، و نگارش آثاری در رد عقاید آنان و تأیید باورهای شیعی هم نقش مهمی در این اتهامات داشت. آشنایی او با آرا و اندیشه‏های معتزله و مهارتش در کلام و انشا، باعث شد تا همانند ابوعیسی وراق به خوبی از عهدة رد اعتقادات معتزلیان برآید. همین امر، حس انتقام‌جویی بزرگان معتزله، به‌‏ویژه هم‌عصرهای او را برانگیخت و او را متهم به کفر و الحاد و زندقه کردند.

ضدیت با ابن‌راوندی در بسیاری از اهل‏سنت دیده می­شود؛ به گونه‌ای که هرجا نام او به میان آمده، به کفر و زندیق بودن او اشاره شده است. ابن‌حجر عسقلانی از او با عنوان «الزندیق الشهیر» یاد می‏کند. (همان) ابن‌کثیر دمشقی او را یکی از مشاهیر زنادقه برمی‏شمرد؛ (ابن‌کثیر دمشقی، 1412ق، ج11، ص127) ابن‌جوزی پا را از اینان فراتر نهاده و ضمن محدود کردن زنادقة اسلام در سه نفر، ابن‌راوندی را یکی از آنها می‏داند. (ذهبی، 1993م، ج17، ص120)

سیدمرتضی در مقابل این گروه به دفاع از ابن‌راوندی برخاسته و گفته است:

کتبی که به‌واسطة آنها بر او ایراد می‏گیرند، کتاب‏هایی است که به دلیل زور‌آزمایی با معتزله نوشته است؛ زیرا معتزله ضمن اظهار نفرت از او، وی را به کم‌فهمی و غفلت متهم کردند و همین باعث شد تا او به تألیف این کتب دست بزند و عجز معتزله را در نقض آنها آشکار سازد و انتقام خود را از آنها بگیرد. (سیدمرتضی، 1410ق، ص 87)

بنابراین، می‏توان گفت برگشتن ابن‌راوندی از مذهب اعتزال و نوشتن مطالبی برضد معتزله، و در عین حال گرایش او به تشیع، باعث اتهام او به کفر و زندقه شده است. در واقع، علت اصلی این اتهام را باید در رقابت‏های فرقه‏ای جست‌وجو کرد. چنان‌که خیاط معتزلی، از دشمنان سرسخت ابن‌راوندی، دربارة او می­گوید: او در آغاز معتزلی بود؛ ولی به الحاد گرایید و منکر خالق شد و معتزله او را از خود راندند. (خیاط معتزلی، ]بی‌تا[، ص76-77) وی در جای دیگر ابن‌راوندی را شاگرد ابوعیسی ورّاق معرفی کرده و وی را عامل کفر و زندقة او دانسته است. (همان، ص110) این در حالی است که برخی نه‌تنها از رابطة استاد و شاگردی آن دو چیزی نمی­گویند، بلکه از موضع‌گیری آنها در برابر یکدیگر سخن گفته­اند. (ماتریدی، 1413ق، ص186ـ198)

سرگذشت افراد یادشده و اتهام آنها به کفر و زندقه، و دلایل این اتهام و شیوة استدلال مخالفان، نشان می‏دهد که مهم‏ترین دلیل آن را باید در رقابت‏های فرقه‏ای کاوش کرد.

نقش تقابل‏های فرقه‏ای در اتهام زندقه به شیعیان، به‏ویژه امامیه، زمانی بیشتر نمایان می‏شود که می‌بینیم دشمنان تشیع اعتقادات برخی فرقه‏های منحرف مثل غالیان را به همة شیعیان نسبت داده‏اند؛ چنان که خیاط معتزلی اعتقاد به تجسیم را به همة شیعیان نسبت می‌دهد و می‏گوید: این اعتقاد همة رافضیان[2] است؛ مگر عدة کمی که با معتزله هم‌نشین شده و به توحید واقعی اعتقاد پیدا کرده و به همین دلیل از میان شیعه رانده شده‏اند. (خیاط معتزلی‌، ]بی‌تا[‌، ص36)

برخی هم ضمن به‌کار بردن الفاظی چون رافضی، امامیه و غالیان در تعریف شیعه، غلو در شأن امیرمؤمنان علی‏† را از باورهای شیعیان معرفی می‏کنند. (عراقی، 1361، ص‌30)

 

ب. اندیشه‏های انحرافی برخی فرقه­ها (مثل غالیان)

یکی دیگر از دلایل انتساب زندقه به شیعیان را می‏توان اندیشه‏های انحرافی برخی از فرقه‏های منسوب به شیعه دانست؛ فرقه‏هایی که حتی شیعیان، به‏ویژه امامیه هم آنها را نپذیرفته و از خود طرد کرده‏اند.

آنچه باید در این قسمت بدان توجه کرد این است که این عامل به‌تنهایی نمی‏تواند دلیل اتهام زندقه به شیعیان باشد؛ بلکه در اینجا هم علاوه بر اندیشه‏های انحرافی، باید به نقش رقابت‏ها و دشمنی‏های فرقه‏ای توجه داشت؛ زیرا دشمنان تشیع، این مسئله را به‌مثابه ابزاری برای متهم کردن همة شیعیان، به‏ویژه امامیه به‌کار گرفته‏اند.

در ادامه، به بررسی برخی اندیشه­های غالیان و صوفیان و رفتارهای آنان که در متهم شدن شیعیان تأثیرگذار بودند، می‌پردازیم.

 

1. غالیان

یکی از گروه‏هایی که نقش مهمی در اتهام شیعیان به زندقه داشته‌اند، غالیان بودند؛[3] اگرچه غلوّ اختصاص به شیعیان ندارد و در میان اهل‌سنت و حتی ادیان پیش از اسلام نیز گونه‌های مختلفی از آن به‌چشم می‏خورد.[4] کسانی که دربارة زندقه سخن گفته‏اند و غلو را یکی از مظاهر و مصادیق آن شمرده‏اند، نه‌تنها مقصودشان فرقه‏های غالی منتسب به شیعه بوده و به آن تصریح کرده‏اند، بلکه برخی از دشمنان تشیع نیز آن را دستاویزی مناسب برای حمله به کل شیعه، به‏‌ویژه شیعة امامیه قرار داده و با انتساب عقاید غالیان به شیعه (بدون ذکر فرقة غالیة صاحب آن عقیده) به تخریب چهرة شیعیان پرداخته‏اند؛ چنان‌که نویسندة کتاب الفرق المفترقه بین اهل الزیغ والزندقه ضمن آنکه در تعریف شیعه، الفاظی چون رافضی، امامیه و غالیان را در کنار هم قرار می‏دهد، می‏گوید: به این جهت به آنها غلات می‏گویند که در شأن امیرمؤمنان علی† غلو می‏کنند و بعض اوقات او را خدا، برخی مواقع پیامبر، و در پاره‏ای اوقات او را شریک در پیامبری می‏دانند. (عراقی، 1361، ص30) این در حالی است که امامیه هرگز چنین اعتقادی دربارة امیرالمؤمنین† نداشته و ندارد.

خیاط معتزلی نیز ضمن انتساب اعتقاد تجسیم به شیعه می‏گوید: این اعتقاد همة رافضیان است؛ مگر عدة کمی که با معتزله هم‏نشین شده و به توحید واقعی اعتقاد پیدا کرده و به همین دلیل، از میان شیعه رانده شده‏اند. (خیاط معتزلی، ]بی‌تا[، ص36) ابن‏تیمیه هم در منهاج السنة، شیعیان را به ارتکاب محرمات و حلال شمردن آنها و شراب‏خواری و ترک نماز و عقیده به شرک متهم می‏کند. (ابن تیمیه حرانی، 1962م، ج1، ص7)

اگرچه برخی از این اتهامات که از باورهای برخی فرقه‏های کوچک منتسب به شیعه است، دربارة غالیان و فرقه‏های غالی ثابت است، اما انتساب آنها به جمعیت بزرگی مانند شیعه، به‌ویژه امامیه، دور از انصاف و در حدّ ادعای بدون سند بوده که از جانب دیگران رد شده است. چنان‌که از اسماعیل خُلْقانی دربارة امیرالمؤمنین† چنین نقل شده است: «کسی‏ که از جانب طور ایمن بندة خود را صدا زد، علی‏ بن ابی‏طالب بود». همچنین نقل شده است که می‏گفت: «آن اول و آخر و ظاهر و باطن، علی ‏بن ‏ابی‏طالب است». عقیلی پس از ذکر این سخنان، ضمن رد انتساب آن به خُلْقانی، می‏گوید: این از سخنان زندیق است. (ذهبی، 1995م، ج1، ص387)

غالیان، نه‌تنها خود متهم به زندقه شده‌اند، بلکه باعث انتساب زندقه به کل شیعیان نیز بوده‏اند و برخی، اصل تشیع را در کنار زندقه و گاه آن را دلیل زندقه دانسته‏اند؛ چنان‌که عبدالرحمن بدوی می‏گوید: اتهام به زندقه همراه و شانه‌به‌شانة انتساب به مذهب رافضه است. (بدوی‌، 1993م، ص49) وی در جای دیگر می‏گوید: بین زندقه و شیعه رابطه‏ای وجود دارد؛ زیرا می‏بینیم که انتساب به شیعة رافضی، دلیلی بر زندقه و انگیزه‏ای برای اتهام به آن است. (همان، ص52)

این در حالی است که‌، غالیان از جانب شیعیان و ائمة شیعه نیز طرد شده و در شمار زنادقه به‌شمار آمده‌‏اند. چنان‌که از امام صادق‏† دربارة مغیرة بن سعید[5] چنین نقل شده است:

مغیرة بن سعید به طور عمد بر پدرم (امام باقر†) دروغ می‏بست. یاران او که در میان یاران پدرم مخفی بودند، کتاب‏های اصحاب پدرم را می‏گرفتند و به مغیره می‏دادند و او در آن کتب مخفیانه، کفر و زندقه را جای داده، آنها را به پدرم اسناد می‏داد؛ سپس آن کتب را به یارانش می‏سپرد تا در بین شیعیان منتشر کنند. پس هر نوع غلوّی که در کتاب‏های پدرم می‏یابید، بدانید از آن مواردی است که مغیره در کتب پدرم جای داده است. (طوسی، 1404ق، ص147)

در این روایت، امام صادق† یک جا می‏فرماید: مغیره کفر و زندقه را در کتب امام باقر† جای می‌داد؛ و در جای دیگر، هر غلوی در این کتاب‏ها را به مغیره نسبت می‌دهد. بنابراین، می‌توان از این روایت ارتباط میان زندقه و غلو را به‌دست آورد. ضمن آنکه انتساب زندقه به مغیره ـ که از چهره‏های مشهور غالیان بود ـ این نکته را تأیید می­کند.

 

رابطة غلوّ و زندقه

اگرچه غلو و زندقه هر دو در تضاد با شریعت حقّه و آیین صحیح اشتراک دارند، اما با توجه به بار منفی زندقه و زندیق، غالیان نه‌تنها رابطه‏ای میان این دو نمی‏بینند، بلکه تنها خود را در صراط مستقیم می‌دانند و بسیاری از اعمال خود را مطابق شریعت اسلامی و آیات قرآن معرفی می‏کنند و حتی برای توجیه کارهای خود نیز به آیاتی از قرآن کریم استدلال می‏نمایند. حال، پرسش این است که دلیل متهم کردن غالیان به زندقه چیست؟

در پاسخ به این پرسش باید گفت: اعتقاد به الوهیت پیامبرˆ[6] یا برخی ائمه:[7] یا صحابه،[8] دشمنی و مذمت ملائک مقرّب الهی مانند جبرئیل، و انتساب اشتباه به او در تبلیغ وحی،[9] اعتقاد به حلول، تناسخ[10] و تشبیه،[11] و از همه مهم‏تر، اباحی‏گری غالیان را می‏توان از دلایل قرار گرفتن آنها در شمار زنادقه ذکر کرد.

از سوی دیگر، اباحی‏گران یکی از گروه‏های زنادقه، و اباحی‏گری یکی از دلایل اتهام به زندقه بود. (ر.ک. حمید‌رضا مطهری، 1387، ص113) این نکته در میان غالیان نیز دیده می‏شود. فرقه‏های غالیان، اگرچه از جهت اعتقادی وجه اشتراکی ندارند یا بسیار کم دارند، از بعد عملی، به‏ویژه از جهت اباحی‏گری مشترک‌اند و در میان همة فرقه‏های غالیان نمونه‏هایی از اباحی‏گری و بی‏بند‌و‌باری دیده می‏شود که میزان شدت و ضعف‏ آن در فرقه­های مختلف‌، متفاوت است.

افزون بر رفتار و باورهای غالیان، دشمنی با تشیع و استفاده از غالیان برای بدنام کردن شیعیان هم می‌تواند در اتهام زندقه به آنان و از این طریق به شیعیان نقش داشته باشد. همچنین دلایل سیاسی در متهم شدن گروه­هایی از غالیان به زندقه مؤثر بود؛ چنان‌که راوندیه به‏رغم اعتقاد به الوهیت منصور، تا زمانی که خطری برای خلافت او نداشتند، با مشکلی مواجه نبودند؛ ولی پس از شورش آنها که در پی قتل ابومسلم اتفاق افتاد، به‌جرم زندقه قتل عام شدند. (نوبختی، ]بی‌تا[، ص66)

 

2. تصوف

جریان تصوف و صوفیان را هم می‏توان از عوامل اتهام زندقه به شیعیان دانست. صوفیان خود از اتهام زندقه در امان نمانده‌اند و اگر نه به‌طور کلی، دست‏کم برخی گروه‏ها، فرقه‏ها و افراد منتسب به صوفیه متهم به زندقه شده‏اند. البته در این نوشتار مجال بحث دربارة صوفیه و اعتقادات و آرای آنها نیست؛ از این رو تنها به اتهامات وارده به برخی فرقه‏ها یا اشخاص صوفی اشاره کرده، ضمن بیان علل اتهام آنها، نقش تصوف در تعمیم زندقه به دیگران، از جمله شیعیان را بررسی می‏کنیم. لازم به یادآوری است که بیشتر صوفیانِ متهم به زندقه گرایش شیعی داشتندکه این خود می‌تواند نشان از دشمنی با شیعه باشد.

یکی از بزرگان صوفیه که متهم به زندقه شده، ابوعبداللّه حسین بن منصور حلّاج (309-224)‌[12] است. او اصالتی ایرانی داشت، و نزد افرادی همچون سهل بن عبداللّه تستری، عمرو مکی و ابوالقاسم جنید بغدادی شاگردی کرده بود. (بغدادی، ]بی‌تا[، ج8، ص112) وی در سال 270‌ق پس از بازگشت از حج به تبلیغ در میان مردم پرداخت و در پی بروز اختلاف میان او و عمرو مکی و به‌عنوان اعتراض به او، خرقه از تن به‌‌درآورد و به سفر پرداخت و ضمن سفر به نقاط مختلفی چون خراسان، طالقان، بصره، واسط، و شوشتر، مردم را به‌سوی خدا دعوت می‏کرد. (همان، ص113)

حلاج به دلیل بروز افکار و افعال سِحرگونه متهم به کفر و زندقه شد و پس از دستگیری و محاکمه او را هزار ضربه شلاق زدند و در روز سه‏شنبه 24 ذیقعده سال 309ق به ‌دار آویختند. (سلمی، 1406ق، ص308)

اگرچه حلاج به‌اتهام زندقه دستگیر و اعدام شد، اما نظر علما و دانشمندان دربارة او مختلف است. افرادی از اهل‌سنت مانند ابن‏تیمیه در زندیق بودن او تردید نکرده و بر قتل او به این اتهام تصریح کرده است. وی منکران سزای او را نادان و منافق معرفی کرده و گفته است: هر کسی بگوید قتل حلاج ناروا بوده، یا منافق ملحد است یا نادان گمراه. (ابن تیمیه، 1418ق، ج35، ص69) همو در جای دیگر گفته است: شیخ ابویعقوب نهر جوری، دختر خود را به ازدواج حلاج درآورد؛ اما هنگامی که از زندیق بودن او مطلع شد، او را از وی جدا کرد. (همان، ص70) ابن‌حجر عسقلانی هم از او با عنوان زندیق یاد کرده و کشته شدن او را بر اثر زندقه دانسته است. (عسقلانی‌، 1414ق، ج2، ص314)

نظر بزرگان شیعه نیز درباره او مختلف است. برخی نظیر شیخ صدوق (م 381ق)، حلاج و طرف‌دارانش را ملحد و زندیق می‏دانست؛ چنان‏که پدرش نیز حلاج را لعنت کرد و از مجلس خود بیرون راند. (طوسی، 1411ق، ص246-247) شیخ طوسی (م 460ق) هم ضمن ردّ افکار و عقاید حلاج او را لعنت و تکفیر کرده ‏است. (همان، ص264)

برخی دیگر مانند قاضی نوراللّه شوشتری او را شیعه، ولی از مذمومین دانسته و گفته‌ است: مخفی نماند که علمای شیعه حسین بن منصور را شیعی‌مذهب می‏دانند؛ اما به‌واسطة غلو و مانند آن که از او صادر شده است، او را داخل در مذمومان نوشته‏اند. (شوشتری، 1377، ج2، ص38)

بزرگان صوفیه هم دربارة حلاج اختلاف دارند. بسیاری از آنها برضد او موضع گرفته‌اند و ضمن طرد وی از صوفیه، کردارش را به شعبده، و عقایدش را به زندقه نسبت داده‌اند. (بغدادی، ]بی‌تا[، ص112 / سلمی، 1406ق، ص307) برخی دیگر، او را قبول داشته و ضمن ثناگویی و تعریف و تمجید از حلاج، او را عالم ربانی ‏دانسته‏اند. (بغدادی، ]بی‌تا[، ص112 / سلمی، 1406ق، ص308) برخی نیز حتی او را تالی‌تلو پیامبران دانسته‏اند؛ چنان‌که ابن‏جوزی از ابراهیم بن محمد نصرآبادی نقل می‏کند که دربارة حلاج گفته ‏است: اگر بعد از پیامبران و صدیقین موحدی باشد، همان حلاج است. (ابن‌جوزی، 1421ق، ص176)

به‌هر حال، صوفیان نیز در معرض این اتهام قرار گرفته‏اند و به‌نظر می‏رسد که منشأ این اتهام نیز علاوه بر مسائل سیاسی و ضدیت فرقه‏ها با یکدیگر، اعمال و اعتقادات این فرقه‏ها باشد؛ چنان‌که حلولیه، یکی از فرقه­های صوفیه، به دلیل اعتقاد به حلول خداوند در افراد، متهم به زندقه شدند. البته شیعیان ‌باورها و عقاید اینان را نپذیرفته و آنان را از خود رانده­اند؛ چنان‌که نویسنده حدیقة الشیعه، صوفیان قایل به اتحاد، نظیر محی‏الدین بن عربی، عبدالرزاق کاشانی و شیخ عزیز نسفی را متهم به کفر و زندقه کرده‌ است. (مقدس اردبیلی، ]بی‌تا[، ص566) او در بیان فرقه‏های صوفیه و عقاید فرقه‏هایی مانند حلولیه و اتحادیه، و اینکه آنها به حلول خداوند در بدن عارفان یا اتحاد خداوند با آنها معتقدند، می‏گوید: این سخن عین کفر و زندقه است... و صاحب این اعتقاد کافر است و بی‏دین و ملحد و زندیق. (همان، ص565)

در زمینة عمل نیز برخی از صوفیان همانند غالیان دچار اباحی‏گری شدند و احکام شرع را وانهادند. همین نکته در انتساب آنها به زندقه مؤثر بوده است؛ چنان‌که یکی از دلایل اتهام ذوالنون مصری (م‌246‌ق) استخفاف به امور شرع بود. او که از بزرگان صوفیه به‌شمار می‏رود (حتی‌، ]بی‌تا[‌، ص556) و برخی نظیر جامی او را سردستة صوفیه و صوفیه را منسوب به او می‏دانند، (جامی، 1375، ص29) در بین مردم نسبت‌به امور شرعی استخفاف نشان می‏داد. به همین دلیل، وی از جانب مردم و حتی فقها و قضات به زندقه متهم شد و از مصر اخراج گردید. (ابن‌جوزی، 1421ق، ص171-172) همچنین گفته شده است که در کلام او نشانه‏هایی از غلو شیعی دیده می­شد؛ چنان‌که از او نقل شده است: کسی که برای استادش مطیع‏تر از خداوند نباشد، مرید نیست. (نیشابوری، 1332ق، ج1، ص111)

اگرچه در تشیع، و به‌طور کلی در دین اسلام، بر اهمیت دادن به استاد بسیار تأکید شده است، اما هیچ یک از آموزه‌های شیعی مقام و ارزش استاد و هیچ چیز دیگر را بالاتر از خدا ندانسته‌اند‌.

همچنین در انتقاداتی که افراد مختلف به صوفیان وارد کرده‌اند، به اموری چون نادیده گرفتن عبادات، وجد و سماع و رقص اشاره شده است.

اقدامات برخی صوفیان و بعضی اعتقادات و اعمال منتسب به آنها، در اتهامشان بی‏تأثیر نبود و دشمنان تشیع هم کردار و رفتار آنها را بهانه کرده و ضمن متهم کردن آنها به زندقه، این اتهام را به همة شیعیان سرایت داده‏اند. این در حالی است که شیعیان با رفتار و کردار خلاف شرع آنان مخالفت کرده و آثاری دراین‌باره نگاشته‌اند. مؤلف حدیقة الشیعة با اشاره به احادیث و کتاب‏هایی که در رد صوفیان نوشته شده است، می‏گوید:

اگر کسی آن احادیث و کتاب‏ها را ندیده باشد و عاقل و منصف باشد، از قول محمد بن یعقوب کلینی ـ نوراللَّه مرقده ـ که در کتاب کافی می‏فرماید: «باب دخول صوفیه علی ابی عبدالله واحتجاجهم علیه» می‏یابد که این گروه، از مخالفان باشند؛ و از کلام ابن‌بابویه ـ قدس سره ـ که در کتاب اعتقادات می‏گوید: «تدینهم بترک الصلوات وجمیع الفرایض»، و از گفتار شیخ مفید ـ علیه الرحمة ـ که می‏فرماید: دینهم ترک الفرایض والمستحبات وارتکاب المناهی والمحرمات»، تفرس می‏نماید که ایشان ملحدان و زندیقان‌اند. (مقدس اردبیلی، ]بی‌تا[، ص569)

گروه‏هایی دیگر، مانند قرامطه، و کردار و رفتار آنها هم در انتساب زندقه به شیعیان بی‏تأثیر نبوده است؛ چنان‌که ابن‌قیم جوزی قرامطه را به پنهان کردن کفر و استتار آن تحت عنوان رفض متهم می‌کند و آنها را زندیق می‏خواند. (ابن‌قیم جوزی، ]بی‌تا[، ج2، ص266) اتهام زندقه به آنان همراه با استفاده از واژة رفض، بیانگر گستردن دامنة اتهام به دیگر شیعیان است.

نتیجه

استفادة ابزاری از زندقه در رقابت‏های سیاسی و فرقه‏ای، کار‌کرد ویژه‏ای داشته است و بسیاری از اشخاص و گروه‏ها برای رهایی از مخالفان خود، از این اتهام استفاده می‏کردند. در این میان، اهل‏سنت در برابر مخالفان خود، به‏‌ویژه، شیعیان، بیشترین استفاده را از این اصطلاح برده‌اند و بسیاری از آنان را به زندقه متهم کرده‌اند.

نگاهی به شرح حال شیعیانِ متهم به زندقه، مثل ابو‌عیسی ورّاق و ابن‌راوندی نشان می‏دهد که گرایش آنها از اعتزال به تشیع، تسلط آنها بر علم کلام و روش مناظره، و ناتوانی اهل‏سنت از پاسخ‌گویی به شبهات آنان‌، علت اصلی این اتهام بوده است. البته اعتقادات غالیانه و رفتار و کردار برخی از گروه‏های منسوب به شیعیان، مانند غالیان هم در این جریان مؤثر بوده و باعث شده است تا هم آن گروه‏ها متهم به زندقه شوند و هم این اتهام به همة شیعیان سرایت داده شود.



[1]. نمونه‌های فراوانی از چگونگی برخورد ائمه‡‏ با زنادقه، در کتاب‏های روایی و تاریخی نقل شده است. برای آگاهی بیشتر، ر.ک: مطهری، 1387، ص­231-256.

[2]. توجه به این نکته لازم است که لفظ رافضی به‌صورت مطلق، غالباً از جانب مخالفان بر امامیه اطلاق می‏شد.

[3]. غلو بر وزن فُعول، به‌معنای افراط، بالا رفتن و تجاوز از حد و حدود در هر چیز است؛ چنان‌که دربارة مایعات، زمانی که به‌جوش آیند، می‏گویند: غَلیان کرده است. کاربرد این واژه دربارة فرقه‌های مذهبی و معتقدات آنها، برای نشان دادن افراط آنها در بالا بردن چیزهایی است که به آن اعتقاد دارند. ر.ک: راغب اصفهانی، المفردات، ص‌365.

[4]. مصریان باستان پادشاهان خود (فرعون) را خدا می‏دانستند. هندیان برخی حیوانات مانند گاو را به‌قدری تقدیس می‏کردند که نه‌تنها از گوشت آنها استفاده نمی‏کردند، بلکه ادویة خود و حتی برخی لوازم آرایشی‏شان را با فضولات آن مخلوط می‏کردند. در ادیان آسمانی هم نمونه‏هایی از غلوّ به‌چشم می‏خورد و در قرآن کریم نیز به آن اشاره شده است؛ چنان‌که یهودیان، عُزیر را پسر خدا می‏دانستند: وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ. (سورة توبه: آیة 30) مسیحیان نیز دربارة حضرت عیسی† عقاید غلوآمیزی دارند: برخی او را خدا می‏دانستند و برخی می‏گفتند او پسر خداست؛ که در قرآن به هر دو اشاره شده است. لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَآلُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ (سورة مائده: آیة 17) وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ (سورة توبه: آیة30). برای آگاهی بیشتر از غلات و فرق مختلف و عقاید آنها، ر.ک: صفری فروشانی، غالیان.

[5]. مغیرة بن سعید یکی از افرادی است که از نام ائمه: سوءاستفاده می‌کرد و مورد لعن امام صادق‏† قرار گرفت. او ضمن ادعای خدایی برای امام باقر†، خود را پیامبر از طرف او می‏دانست. او کتاب‏های حدیث اصحاب ائمه‏: را به‌بهانة استنساخ می‌گرفت و عقاید غلوآمیز خود را در آن وارد می‏کرد و بدین وسیله آنها را رواج می‏داد. (ر.ک: طوسی، 1404ق، ص‌146 / عبدالله فیاض، 1406ق، ص‌116).

[6]. مانند اثنینیه و مخمسه.

[7]. مانند جعفریه، ازدریه، امریه، ذمیّه، علویّه.

[8]. مانند سلمانیّه.

[9]. مانند ذمامیّه، ذبابیّه و مخطّئه.

[10]. اعتقاد به تناسخ و حلول، در بسیاری از فرقه‏های غلات به‌چشم می‏خورد.

[11]. هشامیه.

[12]. حلاج: دربارة وجه تسمیة حلاج گفته شده است روزی او وارد واسط شد و نزد یک حلاج (پنبه‌زن) رفت و او را دنبال کاری فرستاد. شخص پنبه‏زن (حلاج) به او گفت: من کار دارم و نمی‏توانم. او گفت: تو برو؛ من تو را کمک می‏کنم. آن مرد رفت و هنگامی که برگشت، دید همة پنبه‏ها حلاجی شده‏اند. از این رو، به وی حلاج گفتند. همچنین گفته شده است که چون او اسرار مریدان خود را می‏دانست و از آنها خبر می‏داد، حلاج نامیده شد. نظر دیگر اینکه پدر او حلاج (پنبه‌زن) بود و او نیز به آن منسوب شده است. (خطیب بغدادی، ]بی‌تا[، ج8، ص114 / سمعانی، 1408ق، ج2، ص292).

منابع

٭ قرآن کریم.

1. ابن‌اثیر، عز‌الدین أبو‌الحسن علی بن ابی الکرم، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر، 1385ق/1965م.

2. ابن‏تیمیه حرّانی، احمد، مجموعة الرسائل الکبری، ریاض، دار الوفاء، 1418ق/1998م.

3. ـــــــــــ ، منهاجالسنةالنبویةفینقضکلامالشیعةالقدریة، قاهره، مکتبة دار العروبة، 1962‌م.

4. ابن‏جوزی بغدادی، جمال‌الدین ابوالفرج عبدالرحمن، تلبیس ابلیس، چاپ دوم، بیروت، منشورات‏ دار و مکتبة الهلال، 1421‌ق /2000‌م.

5. ابن‏حجر عسقلانی، شهاب‌الدین ابی‏الفضل احمدبن علی، لسان المیزان، بیروت، 1414‌ق/1993م.

6. ـــــــــــ ، الاصابة فی تمییز الصحابه، تحقیق علی محمد بجاوی، بیروت، دار الجیل، 1412‌ق / 1992‌م.

7. ابن‏قیم جوزی، ابی‏عبدالله محمد بن ابی‌بکر، اغاثة اللحفان من مصاید الشیطان، بیروت، دار المعرفة، ]بی‏تا[.

8. ابن‏منظور، لسان العرب، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1408 ق / 1988 م.

9. ابن‏ندیم، محمد بن اسحاق، الفهرست، ترجمة م. رضا تجدد، چاپ دوم، تهران، چاپخانة بانک بازرگانی ایران، 1346.

10. اردبیلی، مقدّس (منسوب)، حدیقة الشیعة، تهران، انتشارات علمیة اسلامیه، ]بی‏تا[.

11. اوشیدری، جهانگیر، دانشنامة مزدیسنا، تهران، انتشارات مرکز، 1371.

12. بدوی، عبدالرحمن، دراسات اسلامیه من تاریخ الالحاد فی الاسلام، چاپ دوم، قاهره، سینا نشر، 1993‌م.

13. بغدادی، خطیب، تاریخ بغداد، بیروت، دار الکتاب العربی، ]بی‏تا[.

14. ترمانینی، عبدالسلام، رویدادهای تاریخ اسلام، ترجمة گروهی از پژوهشگران، با نظارت سید‌علیرضا واسعی، 1385.

15. جامی، نورالدین عبدالرحمن، نفحات الانس من حضرات القدس، تصحیح محمود عابدی، چاپ سوم، تهران، انتشارات اطلاعات، 1375.

16. حتی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمة محمد سعیدی، تهران، پدرام (سینا)، ]بی‏تا[.

17. ابن‏کثیر دمشقی، اسماعیل، البدایة والنهایة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1413ق / 1993‌م.

18. دهخدا، علی‌اکبر، لغت‌نامه، زیر نظر محمد معین و سید‌جعفر شهیدی، چاپ دوم، انتشارات دانشگاه تهران، 1377.

19. ذهبی، شمس‌الدین محمد بن احمد، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، تحقیق علی محمد معوض و عادل احمد عبدالموجود، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1995م.

20. ـــــــــــ ، تاریخ اسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، دار الکتاب العربی، 1407‌ق /1987م.

21. ـــــــــــ ، سیر اعلام النبلاء، چاپ نهم، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1414‌ق /1993‌م.

22. رضی، هاشم، دانشنامة ایران باستان، تهران، انتشارات سخن، 1381.

23. سمعانی، عبدالکریم بن محمد تمیمی، الانساب، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1408‌ق.

24. سلمی، ابی‏عبدالرحمن، طبقات الصوفیة، تحقیق نورالدین شریبه، چاپ سوم، قاهره، مطبعة المدنی، 1406ق.

25. شوشتری، قاضی نورالله، مجالس المؤمنین، چاپ چهارم، تهران، انتشارات اسلامیه، 1377.

26. طبری، أبوجعفر محمد بن جریر، تاریخ الأمم و‌الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، چاپ دوم، بیروت، دار التراث، 1387ق / 1967م.

27. طریحی، فخر‌الدین، مجمع البحرین، تحقیق سیداحمد حسینی، انتشارات مکتبة المرتضویة، ]بی‏تا[.

28. طوسی، ابوجعفر محمد بن حسن، اختیار معرفة الرجال، تحقیق سیدمهدی رجایی، قم، مؤسسة آل‏ البیت لاحیاء التراث، 1404ق .

29. ـــــــــــ ، الغیبة، تحقیق عبادالله طهرانی و علی‌احمد ناصح، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1411ق.

30. عراقی، ابومحمد عثمان بن عبدالله، الفرق المفترقة بین اهل الزیغ والزندقة، تحقیق یشار قوتلوآی، آنکارا، دانشگاه آنکار، 1361.

31. غزالی، ابوحامد محمد، فیصل التفرقة بین الاسلام والزندقة، تحقیق سمیع زعیم، بیروت، دار الفکر، 1993‌م.

32. فیاض، عبدالله، تاریخ الامامیة و‌اسلافهم من الشیعة منذ نشأة التشیع حتی مطلع القرن الرابع الهجری، چاپ سوم، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1406‌ق.

33. قمی، شیخ عباس، سفینة البحار، نجف، بیروت، دار المرتضی، ]بی‏تا[.

34. مصطفی، ابراهیم و دیگران، المعجم الوسیط، استانبول، 1410‌ق / 1989‌م.

35. مطهری، حمیدرضا، زندقه در سده‏های نخستین اسلامی، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلام، 1387 .

36. معتزلی، خیاط، الانتصار و‌الرد علی ابن الراوندی الملحد، مقدمة محمد حجازی، قاهره، مطبعة المدنی، ]بی‏تا[.

37. معری، ابوالعلاء، رسالة الغفران، تحقیق فوزی عطوی، بیروت، الشرکة اللبنانیة للکتاب، ]بی‏تا[.

38. موسوی علوی، شریف مرتضی علی بن حسین، الشافی فی الامامة، چاپ دوم، قم، مؤسسة اسماعیلیان، 1410ق .

39. نوبختی، ابومحمد حسن بن موسی، فرق الشیعة، ترجمة محمد‌جواد مشکور، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، [بی‏تا].

40. همدانی (معتزلی)، قاضی عبدالجبار بن احمد، تثبیت دلائل النبوة، تحقیق عبدالکریم عثمان، قاهره، دار المصطفی، 2006م.

41. همدانی (معتزلی)، قاضی عبدالجبار ابن احمد، المغنی فی ابواب التوحید والعدل، تحقیق عبدالحلیم محمود و دیگران با اشراف طه حسین، مصر، دار المصریة لتألیف و‌الترجمة، ]بی‏تا[.