«سي سال با جمهوري اسلامي»
اشاره
متن زير حاصل مصاحبهاي است که اخيراً دکتر محمد نورالدين، سردبير فصلنامه آکادميک «شئوون الاوسط» وابسته به «مرکز مطالعات استراتژيک خاورميانه» در بيروت، با حجتالاسلام والمسلمين دکتر محمود تقيزاده داوري، رئيس مؤسسه شيعهشناسي، به مناسبت سيامين سالگرد انقلاب اسلامي ايران، انجام داده است که تقديم خوانندگان محترم اخبار شيعيان مينماييم.
پس از گذشت سي سال از آغاز انقلاب اسلامي در ايران، به نظر شما مهمترين دستاوردهاي اصلي انقلاب چه بوده است؟
در بُعد داخلي مهمّترين دستاورد انقلاب اسلامي ايران را بايد حاکميّت متديّنان و اسلامگرايان بر دستگاه اداري کشور و نيز اجراي قوانين اسلامي در کشور دانست. زيرا مهمترين انتقادي که بنيانگذار فقيد جمهوري اسلامي ايران، آيتالله العظمي امام خميني قدسّ سرّه الشريف در دوره حکومت پهلوي مطرح ميکردند، يکي اين بود که اداره کشور در دست افراد فاسق و فاسد است که تعهّدي به اسلام و ايران ندارند و همواره به عيّاشي و هدر دادن بيتالمال ميپردازند و ديگر اينکه در کشور قوانيني جريان دارد که در تضّاد صريح با احکام شريعت اسلام است. مثلاً نفوذ غيرمسلمانان بر کشور و امنيت قضايي مستشاران نظامي آمريکا و يا داير بودن مشروبفروشيها و قمارخانهها و فاحشهخانهها در کشور و امثال آن. اکنون چنين امور زشتي در کشور رواج ندارد و دولت آنها را ترويج نميکند. دستگاه ادارهکننده کشور اعمّ از دولت، مجلس، نظام قضايي و ارتش و نيروهاي امنيّتي همگي ظاهرالصلاحاند و به انجام کارهاي پسنديده و عامّالمنفعه تشويق ميشوند. مقصود من اين نيست که در گوشه و کنار کشور امور زشتي وجود ندارد و يا فسادي روي نميدهد. بلکه مقصود من اين است که اين امور توسّط دستگاه حکومتي امور مجاز تلقّي نميشوند و ترويج نميگردند. متون ديني هم به ما توصيه ميکنند که ابتدا بايد ظاهر جامعه را آراسته کرد و سپس به باطن جامعه رسيد و آن را تطهير نمود. البتّه باطن، اصل است و ظاهر، مقدّمه. بايد در سايه ساختار سياسي ظاهرالصلاح، تلاش شود تا باطن جامعه نيز به طهارت و تقوا، متّصف گردد. در مجموع، آنچه که مرحوم امام(ره) و انقلابيّون پيرو ايشان درجامعه شاه، براي به دست آوردن آن تلاش ميکردند، در نهايت همين مواردي بود که ذکر شد.

امّا دستاورد مهمّ انقلاب اسلامي در بُعد خارجي، يعني تأثير انقلاب اسلامي بر جوامع و جمعيتهاي اسلامي و شيعي جهان، را بايد در اعتماد به نفسي که اين انقلاب به جوانان مسلمان بخشيده، جستجو نمود. شما به خوبي ميدانيد که جوانان مسلمان در کشورهاي اسلامي، قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، تحت تأثير جريانات پان عربيسم عبدالناصر، پان ترکيسم کمال آتاتورک، پان ايرانيسم رضا شاه پهلوي، سوسياليسم احمد سوکارنو و امثال اين قبيل گرايشات سياسي غيرمذهبي قرار داشته و از انتخاب سبک زندگي ديني، احساس شرم و خجالت داشتند. امّا انقلاب اسلامي به اين جوانان، احساس خودباوري و اعتماد به نفس و بيگانهستيزي داد و آنها به صورت انبوه و تودهاي به دينداري و زندگي مسلماني روي آوردند. اکنون بسياري از اين جمعيّتهاي متديّن و اسلامخواه در کشورهاي خود به حاکميّت و قدرت و ثروت و منزلت رسيدهاند. به ترکيه، افغانستان، عراق، بحرين، کويت، فلسطين، عربستان و لبنان بنگريد. کيست که نداند اين امر در پرتو الگوگيري و تأثيرپذيري از انقلاب اسلامي ايران پديد آمده است.
در زمان شاه، يک جوان تحصيلکرده عرب و يا ترک و يا ايراني، خجالت ميکشيد بگويد که من مسلمانم، ولي امروز به وفور در اطراف و اکناف جهان اسلام جوانان خوشقريحه و با استعدادي را مييابيد که از دانشگاه هاروارد و يا ام. آي. تي، و يا آکسفورد، و يا سوربن فارغالتحصيل شده و با کمال غرور و افتخار ميگويد من يک مسلمانم و از زندگي اسلاميام، خرسندم و به تمدّن درخشان اسلاميام ميبالم. اين امور قبل از انقلاب اسلامي، چشمگير نبود زيرا به صورت رسمي و علني مورد حمايت قرار نداشت. ولي امروزه به برکت انقلاب اسلامي، فراگير و محسوس است و نه تنها در همه کشورهاي اسلامي، بلکه در ميان مسلمانان مهاجر و ساکن در جهان غرب نيز به وفور ديده ميشود.
در مقابل، چه اهدافي را انقلاب براي خود ترسيم کرده بود يا آرزوي تحقق آنها را داشت، ولي در عمل نتوانست به آن اهداف يا آرزوها برسد؟
عدم توفيق در امحاء فقر و ريشه کن کردن محروميت معيشتي که به نظر اينجانب با جايگاه معنوي و انساني و ارزشهاي اجتماعي جمهوري اسلامي نيز سازگاري ندارد. اجازه دهيد اين امر را قدري توضيح دهم. در زمان شاه، حدوده ده درصد افراد جامعه از ثروت کلاني برخوردار بوده و جزء طبقه مرفّه و اشرافي جامعه به حساب ميآمدند. حدود سي درصد نيز طبقات متوسط شهري را تشکيل داده و عمدتاً در تشکيلات اداري، سازمانهاي آموزشي و نيروهاي انتظامي و امنيّتي اشتغال داشتهاند که همان کارمندان دستگاههاي دولتي ميباشند. امّا بقيّه مردم که در روستاها ساکن بوده و يا در حواشي شهرهاي بزرگ اسکان داشته و به کشاورزي و کارگري و کاسبي مشغول بودهاند، همگي جزء طبقات کمدرآمد و محروم جامعه به حساب ميآمدهاند. اينها حدود شصت درصد از جمعيت جامعه شاه را تشکيل ميدادند. امّا اکنون اين نسبت به طور چشمگيري تغيير يافته است. در حال حاضر نيز حدود ده درصد افراد جامعه که عمدتاً به تجارت و بازرگاني خارجي مشغول بوده و يا داراي کارخانه و شرکتاند از مکنت و ثروت فراواني برخوردارند. داراي خانههاي گرانقيمت، اتومبيلهاي خارجي گرانقيمت، خانههاي تفريحي در اماکن خوش آب و هواي کشور هستند و نوعاً تعدادي از اعضاي خانواده آنها در خارج از کشور زندگي کرده و خود نيز سالي چند سفر خارجي ميکنند. اينها از وابستگان رژيم پهلوي نيستند، ولي در درون نظام اسلامي، فربه شده و رشد کردهاند. حدود بيست درصد از افراد جامعه نيز کاملاً فقير و مسکيناند. هزينه قوت روزانه، سرپناه و دارو و درمان خود را ندارند. نه حرفهاي بلدند و نه شغلي دارند. اينها نوعاً فرزندان کشاورزان روستايي هستند که در جستوجوي کار و زندگي بهتر به شهرهاي بزرگ مهاجرت کرده و متأسفانه نتوانستهاند، کار مناسبي پيدا کرده و سرپناه بايستهاي بيابند. امّا حدود هفتاد درصد افراد جامعه فعلي ايران را طبقات متوسّطي تشکيل ميدهند که در هر کوچه و برزن و محلّه و شهري قابل رؤيتاند، مثل هم ميپوشند، مثل هم تغذيه ميکنند، مثل هم کار ميکنند، و مثل هم سخن ميگويند. بخشي از افراد اين طبقه را کارمندان دولتي و نظاميان و وابستگان به دستگاههاي اداري و دولتي تشکيل ميدهند و بخشي ديگر هم افرادي هستند که در کارخانهجات و شرکتهاي تعاوني و خصوصي و بنگاههاي تجاري و ساير مشاغل جديدي که پس از انقلاب اسلامي ايجاد شده، اشتغال داشته و از برکت انقلاب به تحصيل و شغل و خانه و ماشين و ساير امکانات رفاهي دست يافتهاند. خدمت بزرگ اقتصادي انقلاب هم همين است که طبقه متوسّط را توسعه داده و از سي درصد زمان شاه، به هفتاد درصد رسانده است. بلي اگرچه درصد افراد فقير و محروم جامعه ايران، به طور چشمگيري تقليل يافته و از شصت درصد ديروز به حدود بيست درصد امروز رسيده، امّا د رکمال تأسّف، اين تعداد نيز شايسته شأن و جايگاه والاي جمهوري اسلامي ايران نبوده و پديدهاي آزاردهنده است. شما ميدانيد که دولت فعلي ايران، تلاش محسوسي در جهت إمحاء فقر و محروميتزدايي به عمل آورده و مبارزه با آن را در اولويت سياست اقتصادي داخلي خود قرار داده است. مايلم در اينجا در تکميل اين بحث، به دو نکته اشاره کنم. نکته اوّل، نظرسنجياي است که من در هر ترم درسي در کلاسهاي درسم در دانشگاه قم انجام ميدهم. شما ميدانيد که استان قم و شهر قم، يکي از مناطق نيمه توسعهيافته و يا توسعهنيافته کشور است. عمده جمعيت آن را طبقات مذهبي متوسّط و زير متوسّط مهاجر و گاه فقير و محروم، تشکيل ميدهند، دانشگاه دولتي قم که اينجانب در آن شاغلم نيز، به همين گونه است، يعني چندان توسعهيافته و پيشرفته نيست. به طور طبيعي، دانشجوياني که به اين دانشگاه ميآيند نيز از طبقات ممتاز و ثروتمند جامعه نيستند. من در هر ترم جهت اطمينان از دانشجويان کلاس درسم ميپرسم که آيا در کلاس درس، دانشجويي هست که پدرش نماينده مجلس، و يا بانکدار و يا زميندار بزرگ (داراي 50 هکتار زمين) و يا کارخانهدار و يا داراي شرکت تجاري باشد. همگي ميگويند، خير. البته در يکي دو موردگفته شده که پدرشان استاد دانشگاه ميباشد. بعد ميپرسم آيا در کلاس دانشجويي هست که لباسش وصلهدار و يا کفشاش پينه داشته باشد؟ ميگويند خير. بعد ميپرسم آيا دانشجويي هست که اين هفته برنج و گوشت و ميوه نخورده باشد. ميگويند، خير. بعد ميپرسم آيا دانشجويي هست که پدر و مادرش به خاطر نداشتن مسکن، ميهمان پدربزرگ و يا ساير فاميل شده باشند؟ ميگويند، خير. من با اين قبيل پرس و جو، به حدس قوياي ميرسم که طبقه متوسّط جامعه امروز ايران، نه تنها گسترشيافته و حجم عمده جمعيت جامعه را فرا گرفته، بلکه سطح رفاهي آن نيز به طور محسوسي از طبقه متوسّط ديروز بهتر شده است. براي اين ديدگاه، شاهد گوياي ديگري را هم ميتوان ارائه داد و آن حجم بالاي سفرهاي زيارتي است که در حال حاضر انجام ميشود. آمارهاي رسمي ميگويند که سالانه حدود بيست مليون نفر از شهر مذهبي مشهد در استان خراسان ديدن کرده و به زيارت مرقد شريف حضرت علي بن موسي الرضاعليه السلام (هشتمين امام شيعيان اماميه) نايل ميشوند. حال اگر آمار زائرين حرمين شريفين مکه و مدينه در عربستان سعودي، و يا زائرين عتبات عاليات در شهرهاي نجف و کربلاي عراق را هم به آمار بالا اضافه کنيد و يا تعداد زائرين حرم حضرت معصومه(س) بنت موسي بن جعفر و نيز مسجد مقدس جمکران در شهر قم را به آن بيافزاييد، درمييابيد که سالانه حدود نيمي از جمعيت هفتاد ميليوني ايران فعلي به لحاظ مالي قادر است از يکي از اماکن مهمّ مذهبي در داخل و يا خارج از ايران، بازديد کند. چنين تمکّن مالي براي قشرهاي مذهبي که نوعاً از طبقات پايين و محروم جامعهاند، در زمان شاه وجود نداشت، ولي امروزه در پرتو تلاشهاي نظام اسلامي ايران، مقدور شده است.
نکته دوّمي را که مايلم به جنابعالي يادآوري کنم، موانع خارجياي است که از ناحيه کشورهاي استعماري، پس از پيروزي انقلاب اسلامي، براي جلوگيري از موفقيّت اين انقلاب ممتاز و متمايز سده حاضر، ايجاد شده است. جنگ هشت ساله عراق و ايران، کاهش محسوس قيمت نفت در دهه هفتاد، تحريمهاي اقتصادي و سياسي بينالمللي، کارشکنيهاي مستمّر آمريکا و اخيراً تحريمهاي جديد مالي و بانکي مربوط به انرژي هستهاي را بايد به طور جدّ، مدّ نظر قرار داد. در بررسي دستاوردهاي اقتصادي انقلاب اسلامي، حتماً بايد اين عوامل را محاسبه کرد. بدون ترديد، بخش عمده حرکت کُند توسعه ايران، معلول همين موانع خارجي است که سال به سال افزايش يافته است.
به هر تقدير، در مجموع نميتوان به طور مطلق معتقد شد که جمهوري اسلامي، توفيق اقتصادي نداشته است، بلکه درست اين است که بگوييم در بهبود رفاه عمومي و گسترش طبقه متوسّط جامعه، توفيق چشمگيري داشته، ولي در عين حال هنوز قادر نشده است که فقر را ريشهکن ساخته و فقرا و محرومين را از جامعه پاک کند.
انقلاب ايران نخستين انقلاب ديني درجهان اسلام در عصر جديد بود و براي اولين بار روحانيان قدرت را در يک کشور اسلامي به دست گرفتند. اين تجربه را چگونه ارزيابي ميکنيد؟ اينکه روحانيان قدرت رادر دست بگيرند، چه مزايايي و چه مضراتي دارد؟ براي تنظيم رابطهي ميان جريان ديني و جرياني که معتقد است بايد مدنيّون (مقصود افراد غيرروحاني) قدرت را در دست داشته باشند نه علما، چه قواعدي وجود دارد؟
رهبري امام خميني(ره) به عنوان يکي از مراجع تقليد شيعيان جهان، در جريان انقلاب اسلامي امري طبيعي بود، زيرا او هدايتکننده مسير مخالفت با رژيم شاه بود و جز او کسي اين موقعيت را نداشت. به قدرت رسيدن برخي از شاگردان و پيروان او پس از پيروزي انقلاب نيز به همينگونه امري طبيعي بود زيرا در همه انقلابات شناخته شده جهان، انقلابيون پس از پيروزي، قدرت را به دست ميگيرند و بين خود تقسيم ميکنند. منتهي امتياز چشمگير اين انقلاب، همانگونه که جنابعالي نيز در سئوال خود مطرح کردهايد، اين بود که جمع کثيري از عالمان ديني، پس از انقلاب عهدهدار اداره امور کشور و رتق و فتق مسايل روزمرّه مردم شدند در حاليکه چنين امري در ساير انقلابات جهان سابقه نداشته است. در توضيح اين امر بايد يادآور شد امروزه خاطرات همه رهبران عاليرتبه روحاني جمهوري اسلامي ايران در قالب کتابي که خود نوشتهاند و يا مجموعه مصاحبههايي که در قالب يک کتاب جمعآوري و منتشر شده است، وجود دارد که در ضمن آن سئوال فوق مطرح شده و پاسخ داده شده است. آنها گفتهاند که در ابتداي پيروزي انقلاب، همه متفّق بودهاند که علماي ديني دستاندرکار انقلاب، بايد هر چه سريعتر به مساجد و کارهاي فرهنگي گذشته خود بازگشته و اداره کشور را به غيرصنف خود واگذار کنند. مشکل، هنگامي پديد آمد که متحّدان سابق غيرروحاني آنها، مشاورهها و توصيههاي آنان در زمينه سياستهاي خارجي و داخلي و نيز تحوّل دستگاه اداري کشور متناسب با ارزشهاي انقلاب را ناديده انگاشتند و بيم آن ميرفت که يکباره همه ارزشها و آرمانهاي اسلامي و معنوي انقلاب به کناري نهاده شده و اداره نظام به دست عناصر غيرانقلابي و يا ضدانقلابي قرار گيرد. اين احساس خطر سبب گرديد که علماي ديني به حضور خود در دستگاههاي اجرايي و حکومتي ادامه داده و تحوّلات اداري مورد نظر را ايجاد نمايند. در عين حال همه رهبران مذکور گفتهاند که آنها معتقدند اين حضور بايد موقّتي بوده و مصلحت نظام و نيز صلاح روحانيت در اين است که از دستگاه اجرايي و مديريت مستقيم امور جاري کشور فاصله بگيرد. به نظر ميرسد که اين ايده، امروز پس از گذشت سي سال از پيروزي انقلاب، در حال تحقّق است و حضور روحانيون در دولت و در مجلس شوراي اسلامي و نيز در دستگاههاي اداري و اجرايي کشور، به طور محسوسي کمرنگتر از دهههاي گذشته است.
اينجانب در عين اينکه ورود روحانيون به عرصه کارهاي حکومتي و اداري را چندان مناسب نميبينم ولي در عين حال، اصرار و پافشاري مخالفان، برکنار نهادن آنها از صحنه دولت و قدرت را اصلاً به صلاح کشور و تداوم دينداري مردم نميبينم. زيرا اولاً معتقدم دليلي وجود ندارد که روحانيون توانمندي همچون مرحوم آيتالله بهشتي و يا آقاي هاشمي رفسنجاني را تنها به خاطر اينکه روحانياند و لباس بلند ميپوشند و عمامه به سر ميگذارند از صحنه سياسي و اجرايي کشور منع کرد؟ آنها به لحاظ توان مديريّتي و بينش سياسي چه چيزي از مرحوم مهندس بازرگان و يا دکتر يدالله سحابي کمتر دارند؟ چرا بايد جامعه را از فکر و توان و تلاشهاي خير چنين انسانهاي شايستهاي محروم کرد؟ آيا صرف تفاوت لباس، دليل قابل قبولي براي اين امر است؟
بر اين نکته، نکته ديگري را اضافه ميکنم و آن اين است که ممکن است حضور مستقيم عالمان ديني به صورت انبوه در عرصه کارهاي حکومتي و اجرايي را نپسنديم و شايسته ندانيم ولي بايد بپذيريم که حضور رسمي يک فقيه و اسلامشناس برجسته ديني در رأس امور جامعه علاوه بر اينکه متناسب با وجدان ديني امّت اسلامي (و يا حداقل در جامعه ايران، متناسب و ملائم با ضمير مذهبي جامعه شيعي ايران) است، در مقام عمل و در مقابله با مشکلات زندگي روزمرّه، نيز باعث دلگرمي و قوّت قلب مردم بوده وآنها را از هرگونه يأس و نااميدي و پوچي مصون نگه ميدارد. زيرا پايگاه مردمي فقيه آگاه به زمان همواره سبب ميشود تا او زمينه تغييرات لازم در جهت خير و نفع عموم را فراهم آورد و بدينترتيب انتظارات و خواستههاي مردم را برآورده سازد.
در مجموع اينجانب بر اين باورم که از حقوق مسلّم اهالي يک جامعه اسلامي اين است که دستگاه حکومتي و اجرايي آنها توسّط افراد مسلمان و متدين و پايبند به ديانت و طهارت اداره شود وهرگونه اصرار بر کنار گذاشتن جمعيّتهاي مسلمان و مذهبي از صحنه سياسي کشور، تجاوز و تعدّي آشکار به حقوق سياسي اعضاي جامعه خواهد بود.

هر انقلابي پس از گذشت مدتي از آغازش به دولت تبديل ميشود. آيا به نظر شما ايران پس از تبديل شدن به دولت که در آن قدرت دست به دست ميچرخد، روح انقلابي و آرمانخواهي خود را از دست داده، يا اينکه هنوز هم روح انقلابي خود را حفظ کرده است؟ در اين صورت، چگونه؟
در علوم اجتماعي، انقلاب به رفتار جمعي تند و سريع و نوعاً خشن که ساختارهاي نظام موجود را ميشکند و الگوهاي رفتاري جديدي را پي ميفکند، اطلاق ميشود. از اينرو، ما تنها يکبار در سال 1357 رفتارهاي انقلابي داشتيم که با آن نظام شاهنشاهي پهلوي را سرنگون کرديم و پس از آن شروع به رفتارهاي عادي و معمول در درون جامعه خود نموديم که امروزه آن را تداوم و استمرار ميبخشيم. ولي در عين حال، بايد بين آرمانخواهي از يک طرف و رفتارهاي راديکال انقلابي از طرف ديگر تفاوت گذارد. در ميان امّت اسلامي، شيعيان بخصوص به خاطر اعتقاد به آموزه انتظار و جامعه عادله مهدي موعود(عج) همواره آرمانگرا بودهاند ولي تنها در مقاطعي، انقلابي شدهاند و انقلاب کردهاند. و اين کلام بدين معناست که ميتوان آرمانگرا بود ولي انقلابي نبود، و تحقّق آرمانها را از طريق اصلاحات جزيي و مقطعي و ممتدّ و مداوم و روشهاي مسالمتجويانه و غيرخشونتآميز پيگيري کرد. اجازه دهيد اين ايده جامعهشناسانه را با توضيحي روانشناسانه، شرح دهم. ما انسانها قوّة خشم و غضب داريم و هنگامي که خشمگين ميشويم همه چيز را به هم ميريزيم و رفتاري تند ميکنيم. ولي مشخّص است که رفتارهاي تند و خشمگينانه ما نميتواند تداوم داشته باشد و هميشگي باشد زيرا ما را نابود ميکند و رابطه همه افراد با ما را قطع ميکند و ما را منزوي و تنها ميسازد. از اينرو ما به طور معمول رفتارهاي متعارف و تعاملي و دگردوستانه داريم و تنها در مواقع خاصي، از قوة خشم و غضب خود استفاده ميکنيم. جامعه نيز اين چنين است. تنها در مواقعي به خشم ميآيد و رفتارهاي راديکالي و انقلابي و سريع انجام ميدهد. ولي همين جامعه، چه جامعه ديندار باشد و چه جامعه غيرديني، همواره آرمانگرا و ارزشگراست. منتهي گاه ارزشهاي متعالي و معنوي و انساني را ميجويد و گاه آرمانهاي مادّي، خودخواهانه و منفعتجويانه را. بنابراين نميتوان گروهي، جمعي و جامعهاي را پيدا کرد که آرمانگرا نباشند. همه افراد در همه جوامع آرمانگرا هستند، منتهي بعضي آرمانهاي بشردوستانه و يا خداجويانه دارند و دستهاي به دنبال ارزشهاي مادّي نظير دارايي و مال و مقام و قدرت و لباس و اتومبيل جهت تفاخر و تکاثر ميباشند.
برداشت شما از تحرک فکري يا درگيري و ستيز ميان جريانهاي فکري در ايران چيست؟ خطوط کلي جريانهاي فکري ديني، ليبرالي، چپي، تندرو، سکولار، غربگرا و مانند آن چيست؟ و مهمترين مسائلي که اين جريانها را مشغول کرده، چيست؟ آيا مسألهي آنها قضاياي دولت يا آزادي يا عدالت يا ضديت با غرب، و يا چيزهاي ديگر است؟
جريانهاي سياسي - اجتماعي ايران امروز را کُلاً به دو بخش اصلي ميتوان تقسيم نمود. يکي جريانهاي دينناگرا و اسلامناگرا که در ظاهر نميگويند مسلمان نيستند ولي اصولاً در اعتقاد و در عمل تعهّدي به اسلام و مسلماني ندارند. باقيماندههاي احزاب مارکسيستي ديروز (حزب توده و پيکار و امثال آن) و نيز پسماندههاي جريانات غربگراي ديروز در اين دستهبندي قرار دارند که به لحاظ تعداد چندان زياد نيستند ولي همانند کوزهاي نيمه آب، پر سروصدا و پرغُلغلهاند و چنين وانمود ميکنند که حجم قابل توجّهي از جامعه راتشکيل ميدهند. اما دسته دوّم مجموع جرياناتي است که همگي معتقد به اصول و فروع اسلام و تشيّع و نيز اهل عمل به آئينهاي ديني همانند نماز و روزه و خمس و حجّ و جهادند و اصولي را که بنيانگذار فقيد جمهوري اسلامي ايران وضع کرده، پذيرفتهاند، ولي در موضعگيريهاي سياسي با هم اختلافنظر دارند. اينها در حال حاضر، اکثريت قاطع جمعيّت جامعه اسلامي ما را تشکيل ميدهند. دستهاي از اينها معتقدند که مديريّت اقتصاد و اموال عمومي جامعه همچنان بايد در دست دولت باشد و دولت بايد خزانه عمومي را به شيوهاي عادلانه بين اقشار مختلف مردم تقسيم کند و دستهاي ديگر ميگويند دولت، مدير خوبي نيست و بايد توليد و توزيع و تجارت و بازرگاني را به مردم بسپارد تا آنان که شايستگي دارند به خوبي رشد کنند و بقيّه را رشد دهند. نظير اين اختلاف در عرصه سياست داخلي و خارجي نيز ديده ميشود. دستهاي معتقدند که با گفتوگو و چانهزني با غرب ميتوان به تنشها و چالشهاي موجود خاتمه داد و دستهاي ديگر ميگويند که هنوز زمان آن فرا نرسيده و در اين مسئله بايد قدري بيشتر تأمّل و دقّت نمود. در زمينه تفسير متون ديني نيز همين اختلاف وجود دارد. دستهاي نصگرا و ظاهرگرا هستند و دستهاي به عقل و ملاحظات عقلاني بهاي بيشتري ميدهند و زمان و مکان را در استنتاج حکم شرعي، دخيل ميدانند. از نظر اينجانب، اينها اموري جديد و نگرانکنندهاي براي بقاء جامعه اسلامي ما نيستند. در طول تاريخ تمدن اسلامي ما، همواره جريانات فکري و فرهنگي و سياسي متفاوتي وجود داشته که تا به امروز هم تداوم يافته است. ولي نگراني هنگامي واقعيت مييابد که اين دستهجات، آن قدر به نزاع با يکديگر بپردازند که مردم از آنها خسته شده و زمينه قدرت گرفتن جريانات غيراسلامي و غيرديني در جامعه فراهم آيد. اينجانب درحال حاضر جدّاً نگران همين مسئله هستم و آن را در کلاسهاي درس و سخنرانيهاي دانشگاهي خود متذکّر ميشوم. يعني ناهمسازي جريانات مسلمان و متديّن با يکديگر؛ عدم سازش و عدم همکاري گروههاي متّحد ديروز با يکديگر. بلي جدّاً جاي نگراني است هنگامي که دوستان ديروز، دشمن مشترک جنايتکار امروز را فراموش کرده و به خاطر دستيابي به مزاياي مادّي و دنيوي و يا به خاطر حفاظت و تداوم آن مزايا، با برادران مسلمان خود به مخاصمه و منازعه برخاسته و حاضر به شراکت و همکاري با آنها نباشند. اين امور به طور جدّ، عوامل دروني ضعف و زوال يک جامعه سياسي به حساب آمده و دندان طمع دشمن مکّار جامعه را تيز ميکند. در اين امر، جدّاً بايد به خداي بزرگ پناه برد و از او براي به سر عقل آمدن زعماي احزاب و گروههاي سياسي جامعه، مدد خواست.
تجربهي مردمسالاري در ايران از ابتداي انقلاب تاکنون را چگونه ميبينيد؟ آيا به نظر شما مردمسالاريِ موجود در ايران، يک مردمسالاري کافي مطابق با معيارهاي غربي براي مردمسالاري و آزادي است؟ آيا اصلاً بر اين باوريد که مردمسالاري به مفهوم غربيِ آن در اسلام جايي دارد؟
مردمسالاري در ايران از نوع مردمسالاري ديني است که از آن به جمهوري اسلامي تعبير ميشود. به عبارت ديگر، مردمسالاري ايران مردمسالاري هدايت شده است. منتهي هدايت از درون و نه از خارج . اين سبک از زندگي سياسي دقيقاً همان مردمسالاري غربي نيست و با آن اختلاف دارد. اگرچه مشترکاتي نيز با آن دارد. اينجانب به عنوان يک عالم مسلمان آشناي به تاريخ سياسي ايران (و تا حدي تاريخ سياسي کشورهاي اسلامي) همواره دغدغه ايماني داشته و طرفدار قدرت يافتن جمعيتهاي متدين و مسلمان در کشورهاي اسلامي بوده و هستم. اينجانب از اينکه جوانان مدير و خوشفکر و تحصيلکرده مسلمان تنها به جرم اينکه زندگي مسلماني دارند، از دستيابي به قدرت و ثروت و منزلت اجتماعي شايسته در جامعه خود منع ميشوند و توسط دولتهاي غربگراي سکولار جامعه خود، از صحنه فعاليتهاي زنده اجتماعي کنار گذاشته ميشوند جداً رنج ميبرم و متقابلاً از اينکه در کشور من، جوانان تحصيل کرده ديندار و اسلامگرا در قدرت و مکنت و حيثيت شايسته اجتماعي خود قرار دارند، جدّاً خوشحال و خرسندم. ولي در عين حال، نگران از دست رفتن اين موهبت الهي نيز ميباشم. همانگونه که جنابعالي قبلاً به درستي اشاره داشتيد، اين اولين بار در طول تاريخ مسلماني ماست که جرياني متديّن و مردمي، در ايران صاحب قدرت و دولت شده است و از اين رو بايد تلاش کرد تا دولت و مکنتاش ادامه يابد. حال به نظر ميرسد اگر نظام مردمسالاري ديني براي نسلهاي حاضر و بعدي جامعه، به طور منطقي و معقول تحليل شود و ظرفيّتهاي اين سبک زندگي سياسي جديد براي تداوم حضور جريانات اسلامي جامعه، همراه با ذکر مصائبي که دولتهاي فاسد و فاسق ديروز، در عقبماندگي و توسعهنيافتگي جوامع ما، پديد آوردهاند، به خوبي شرح داده شود، ذهن باهوش و خداگراي نسل جوان اين کشور، آن را پذيرفته و بر نوع غربياش، ترجيح ميدهند. چه اينکه مردمسالاري غربي، تنها آزادي و رضايت خاطر نيمه مادي و جسماني ما را تأمين ميکند ولي مردمسالاري ديني، آزادي و رضايت خاطر کلّ واقعيت مادي - معنوي ما را مدّ نظر قرار ميدهد و از إباحه و رواج فحشاء و فساد در صحنه زندگي عمومي و کاري جامعه جلوگيري مينمايد.
مهمترين چالشهاي اجتماعي که همچنان در ايران امروز وجود دارد، چيست؟ (توزيع ثروت و فقر و غنا، موقعيت زن، توسعهي همهجانبه و متوازن ميان شهرها و روستاها، بيسوادي، فرصتهاي شغلي براي جوانان و الخ)؟
به نظر اينجانب از ميان مصاديق متعددي که جنابعالي براي چالشهاي اجتماعي ايران امروز برشمردهايد، مهمترين آن توزيع ثروت و يا به عبارت درستتر، يافتن شيوه عادلانه توزيع ثروت عمومي براي همه اقشار جامعه و نحوه امحاء فقر براي اقشار پايين و کمدرآمد جامعه است. امّا ساير مصاديقي که جنابعالي ذکر کردهايد، در حال حاضر چالشهاي نگرانکنندهاي نيستند. زيرا همه ميدانيم که مثلاً موقعيت زنان در ايران به طور مستمّر در حال بهبود بوده و چه بسا از موقعيت زنان مکشّفه سکولار در غالب جوامع عربي و اسلامي حاضر، بهتر است. توسعه متوازن بين شهرها و روستاها نيز در دولت فعلي کاملاً جدّي گرفته شده و همين امر حتّي موجب انتقاد برخي از اقتصاددانان شناخته شده کشور از دولت فعلي نيز شده است، زيرا به گمان آنان سرمايهگذاري هنگفتي که دولت فعلي در بخش روستاها ميکند، مقرون به صرفه اقتصادي نبوده و از اين رو نبايد در اولويت قرار داده شده و تداوم يابد. و امّا در زمينه جدّي گرفتن سواد و تحصيل در کشور، بايد به استحضار جنابعالي رسانده شود که آموزش ابتدايي و تحصيل در مقطع ابتدايي در جمهوري اسلامي، بر طبق قانون، امري اجباري و رايگان بوده و در رسانههاي جمعي و اماکن مذهبي کاملاً تشويق و ترغيب ميشود و ذهنيت جمعي جامعه نيز کاملاً با آن مساعد و موافق است به گونهاي که بيسوادي در جامعه کنوني ايران، امري عار و ننگ شمرده شده و حتّي خانوادههاي کمدرآمد نيز به طور محسوسي تلاش ميکنند تا مسير تحصيل فرزندان خود را به هر ترتيبي که شده، هموار سازند. در اين راستا، تسهيلاتي که در سالهاي اخير براي ورود جوانان به دانشگاهها و مراکز آموزش عالي کشور پديد آمده جدّاً قابل توجّه است. اگرچه شخصاً طرفدار سختگيري در مقاطع تحصيلات دانشگاهي هستم و طبعاً با سياستهاي سهلگيرانه دولت فعلي در اين زمينه چندان موافق نيستم، ولي از اينکه خانوادههاي زيادي از ورود فرزندانشان به دانشگاه احساس خرسندي و سرافرازي ميکنند، لذّت ميبرم. امّا در زمينه ايجاد فرصتهاي شغلي براي جواناني که داراي مدرک دانشگاهي، ولي بدون تجربه و مهارت لازمند! بايد يادآور شوم که اينک بخشي با عنوان دفتر کاريابي در همه مراکز دانشگاهي کشور ايجاد شده و دانشجويان را با مشاغل متناسب با رشتههاي تحصيليشان آشنا ميکند. در عين حال به طور مستمّر مشاغل جديدي ايجاد ميشود. ولي بايد پذيرفت که تعداد اين مشاغل جديد با تعداد فارغالتحصيلان و بيکاران موجود فاصله زيادي دارد و رفع آن نيازمند تلاش مضاعف مسئولان است. به هر تقدير، در اين راستا مطبوعات و رسانههاي جمعي ميتوانند نقش قابل توجّهي در ايجاد انگيزه براي جذب نيروهاي آماده کار به بخش خصوصي و تجارت و بازرگاني خارجي داشته باشند. کشورهاي آسياي ميانه در همسايگي ايران بازار بسيار خوبي براي ورود کالاهاي ايراني به آنجا هستند، چنانچه اکنون در بازارهاي افغانستان و عراق کالاهاي ايراني قابل مشاهده است. در اين زمينه بايد تشويقهاي لازم صورت گيرد.
البتّه مانع فرهنگي مهمي که در اين عرصه وجود دارد و بايد مرتفع شود اين است که در ايران فعلي همانند ساير کشورهاي در حال توسعه، فضاي فرهنگي کشور از کسب و کار خصوصي حمايت شايستهاي نميکند و هر خانوادهاي تمايل دارد تا فرزند و يا فرزندانش در يکي از ادارات دولتي مشغول به کار شود. کانّه شغل کارمندي يک سروگردن بر شغل خصوص تفوّق داشته و باعث افتخار فرد شاغل در دستگاه دولتي و خانواده او ميشود. روشن است که رسانههاي جمعي بايد با اين آسيب فرهنگي مقابله و ذهنيت جامعه را تغيير دهند.
ايران را به پديدهي کثرت حوزههاي علميه توصيف ميکنند. به نظر شما، نقش اين حوزهها چيست؟ آيا نقش آنها صرفاً آموزش و پرورش علماي دين است؟ يا اينکه نقش مراقبتي و حمايتي جامعه را براي خارج نشدن جامعه از قواعد دينياي که رهبران ديني ترسيم کردهاند، به عهده دارد؟ و از باب استطراد، رابطهي ميان دانشگاهها و حوزههاي علميه را چگونه ميبينيد؟ آيا رابطهي آنها رابطهي مکمل بودن يکديگر است، يا رابطهي رقابت با يکديگر؟
بدون هيچگونه اغراقي بايد گفت که در حوزههاي علميه ايران، بخصوص حوزه علميه قم، تحوّلي عميق روي داده است. به لحاظ نيروي انساني، امروزه افرادي براي تحصيل علوم ديني وارد حوزه قم ميشوند که داراي تحصيلات عاليه دانشگاهي و داراي مدارک معتبر از دانشگاههاي معتبر جهانياند. براي نمونه، چندي قبل در منزل دوست آمريکاييام، آقاي دکتر محمد لگنهاوسن که در اين حوزه به تدريس و تحقيق مشغولاند با جواني به نام دکتر ترابي آشنا شدم که در يک خانواده ايراني – آلماني در آلمان متولّد شده و پس از تحصيل دبيرستان و دانشگاه در اين کشور، فوق ليسانس خود را از آمريکا گرفته و سپس دکتراي خود در علوم سياسي را از دانشگاه LSE لندن دريافت کرده و پس از آن به حوزه قم آمده تا علوم اسلامي را تحصيل کند. نظير چنين موردي که اکنون به طور مکرّر وجود دارد، سابقه نداشته است. به لحاظ تنوّع مواد درسي نيز، امروزه تحقيقاً همه رشتههاي علوم انساني و اجتماعي در حوزه قم تدريس و تحصيل ميشود. اساتيد برجسته دانشگاههاي کشور براي تدريس دروس مذکور به قم ميآيند و متقابلاً دانشجويان روحاني آنها نيز براي تدريس علوم اسلامي به دانشگاههاي کشور ميروند. چنين تعامل سازنده خوبي که پس از انقلاب اسلامي بين حوزه و دانشگاه پديد آمده، سابقه نداشته است.
امّا به لحاظ کميّت و کيفيّت پژوهشها و فعاليتهاي علمياي که امروزه در حوزه علميه قم انجام ميشود، بايد منصفانه و صادقانه اظهار داشت که حوزه قم امروز يک تنه به اندازه کلّ جهان اسلام، کارهاي علمي و تحقيقاتي انجام ميدهد. غالب اين مؤسسات پژوهشي غيردولتي بوده و تقريباً همه آنها پس از انقلاب اسلامي، ايجاد شدهاند.
پژوهشکدههاي تخصّصي در رشتههاي حديث، تفسير، فقه، کلام، اخلاق، فلسفه، عرفان، تاريخ اسلام، تمدّن اسلامي، علوم سياسي، مديريت اسلامي، اقتصاد اسلامي، حقوق اسلامي و دانش اجتماعي مسلمين و نظاير آن، ايجاد شده و حجم قابل توجّهي از طلاّب تحصيلکرده در آنها مشغول به تتبّع و تحقيق ميباشند. براي نشر اين تحقيقات، امروزه تعداد قابل توجّهي مجلّات آکادميک تخصّصي با درجه علمي - پژوهشي در حوزه قم منتشر ميشود که آن هم کاملاً نو و بيسابقه است. اين انقلاب آموزشي و پژوهشي که نمونههايي از آن را براي جنابعالي شرح دادهام، بدون ترديد معلول تعامل سازنده حوزه علميه و دانشگاههاي کشور بوده است، که يکي از دستاوردهاي مثبت انقلاب اسلامي نيز بايد شمرده شود، و البتّه بخش عمده اين تحوّلات در دو دهه اخير و تحت ارشادات و هدايتهاي رهبري فعلي جمهوري اسلامي مد ظلّه العالي حاصل شده است.
از آغاز پيروزي انقلاب تا امروز، ايران گامهاي بسيار بزرگي را براي تقويت حضور خود در منطقهي خاورميانه و جهان اسلام برداشته و به يک بازيگر منطقهاي بزرگ تبديل شده است. به نظر شما، چه عواملي باعث شده است ايران اين جايگاه و نقش را پيدا کند؟
بدون هيچ ترديدي وجود زمينهها و نيازهاي فرهنگي و سياسي در منطقه عامل اين حضور نيرومند منطقهاي ايران بوده است. ما در منطقهاي زندگي ميکنيم که همه چيز آن با اسلام عزيز عجين بوده؛ تاريخ، سنّت، فرهنگ، تمدّن و زبان مردم آن با راه و رسم مسلماني شکل گرفته و طبعاً همين الگوهاي رفتاري مسلماني بايد به طور عمومي و جمعي ترويج و تقويت گردد، ولي در کمال تأسّف شاهد هستيم که خاندانهاي سلطنتي و رؤساي جمهور مادامالعمري که در کشورهاي اسلامي منطقه حاکميت دارند، از حضور اجتماعي و سياسي جمعيّتهاي جوان مسلمان تحصيلکرده کشورهاي خود به بهانه جلوگيري از دخالت دين در سياست، ممانعت ميکنند و آنها را از مشارکت در سرنوشت خود و کشورشان بازميدارند. در چنين شرايطي، هنگامي که آنها از طريق رسانههاي جمعي و يا از طريق استماع از دوستان و يا از طريق سفر به ايران و مشاهده امور جاري در اين کشور، متوجّه ميشوند که جوانان متديّن و اسلامگرا، ارکان حاکميّتي ايران امروز و زمام امور کشور را در دست داشته و دولت و ارتش و مجلس و دستگاههاي اداري را به خوبي ميچرخانند، طبعاً نسبت به ايران و دولت و مردم آن، همدلي نشان داده و خواهان رواج الگويي شبيه آن در کشور خود ميشوند. همين عامل فرهنگي و روانشناسي – اجتماعي است که جايگاه و منزلت ايران را در دل و جان مردم منطقه بالا ميبرد و آن را به بازيگري نيرومند در منطقه تبديل ميکند. و اِلّا شما به خوبي مطّلعايد که اگر چنين زمينه مساعد ذهني و فرهنگي براي اين بازيگري و نقشآفريني وجود نداشت، چگونه ايران ميتوانست با اين همه تبليغات منفي و مشکلآفرينيهايي که آمريکا و اروپا با همکاري برخي از دولتهاي دوست منطقهاياش عليه ايران اسلامي ايجاد کرده، تبديل به قدرتي منطقهاي شده و در تحوّلات جاري آن، به نفع مسلمانان، نقشآفريني کند؟ به نظر اينجانب بايد همه چيز را در ذهنيت مساعد جمعيّتهاي مسلمان منطقه نسبت به مقامات و دولتمردان ايران جستوجو نمود.
پس از اشغال عراق و براندازي حکومت صدام حسين به دست آمريکا و بازسازي ترکيب نقشهي سياسي عراق، و پس از پيروزي مقاومت اسلامي لبنان در جنگ با اسرائيل در مردادماه 1385، اتهاماتي متوجه ايران شد مبني بر اينکه ايران به دنبال گسترش تشيع و بلکه گسترش فرهنگ فارسي در منطقه است. نظر شما دربارهي اين اتهامات چيست؟ آيا واقعاً ايران طرحي براي شيعه کردن منطقه دارد؟ يا اينکه مسأله چيز ديگري است؟
واقعاً و جداً، مسئله، چيز ديگري است. مواضع رسمي مقامات عاليرتبه ايران در حمايت از گروهها و جمعيّتهاي اسلامي (غيرشيعي) منطقه آن قدر قاطع و روشن است که حتّي صداي تعدادي از مراجع تقليد فرقهگراي قم را هم درآورده است. رهبري فعلي جمهوري اسلامي، موضعي کاملاً اتحادگرا (بين سنّي و شيعه) داشته و همواره از اسلام و تعامل اسلامي سخن به ميان آوردهاند، و نه از تشيّع و تفوّق شيعي. از اينرو، به نظر ميرسد که اتّهامات مذکور که عمدتاً توسّط کانونهاي دروغپراکني و نفاقپراکني آمريکا و انگليس ساخته و پرداخته شده و از طريق رسانههاي دولتهاي همسوي با آنها در منطقه القاء و ترويج ميشود، به خاطر سرخوردگيها و شکستهاي سياستهاي استعماري آنها در عراق و لبنان صورت گرفته است. به ضرس قاطع ميتوان اظهار داشت که در ايران امروز هيچ دستگاه دولتي و غيردولتياي وجود ندارد که وظيفه آن صدور و گسترش تشيّع در جهان باشد. بلي در ايران امروز دانشگاه تقريب بين مذاهب اسلامي وجود دارد که وظيفه آن ترويج اتّحاد اسلامي و همزيستي مسالمتآميز مذاهب اسلامي با يکديگر است. اينکه شيعيان لبنان و عراق امروزه در سايه حمايتهاي برادرانشان در ايران، صاحب قدرت و مکنت و منزلت شايسته خود شده و در چشم و دل برادران سنّيشان در کشورهاي منطقه عزّت و اعتبار يافتهاند ربطي به تشيّع و تبليغات شيعهگري ايرانيان ندارد. زيرا درست همين حمايتهاي معنوي و فرهنگي و انساني را ايرانيان نسبت به مسلمانان سنّي بوسني و هرزگوين در ديروز و مسلمانان سنّي نوار غزه در روزهاي اخير، داشتهاند. از اينرو، همانگونه که جنابعالي در سئوالتان مطرح کردهايد، مسئله چيز ديگري است و از جاي ديگري آب ميخورد.
شکي نيست که يکي از تبعات اشغال عراق به دست آمريکا، ظهور فتنهي شيعي سني است. به نظر شما، آيا اين فتنه پايه و اساسي دارد؟ و چه گامهايي براي دفع اين فتنه ميتوان برداشت؟
به نظر ميرسد براي دفع اين فتنه استعماري خانمانسوز که متأسفانه داراي ريشه و سابقه در منطقه است و هماکنون تنور آن در پاکستان و عراق همچنان داغ و برافروخته است، سه نوع فعاليّت به موازات هم بايد صورت گيرد. نوع اوّل آن است که با رهبران مذهبي و رؤساي قبايل شيعي و سنّي اين کشورها گفتوگو شود و مضرّات و مفاسد انساني و اجتماعي و سياسي اين قبيل برادرکشيها به خوبي شرح داده شود. بايد آنها را ترغيب کرد تا نشستهاي منظّم و ادوارياي با يکديگر داشته و مسايل مشترک را با هم مباحثه کنند. گام دوّم اين است که درسها و برنامههاي آگاهي بخش توجيهي در مدارس و دبيرستانها و دانشگاههاي کشورهاي مذکور گذاشته شده و کودکان و نوجوانان و جوانان را از عواقب ويرانگر چنين دشمنيها و کينهورزيهاي فرقهاي به خوبي آشنا ساخت. و گام سوّم ترويج و تبليغ اتّحاد و همزيستي مسلماني از طريق مطبوعات و رسانههاي جمعي اين کشورهاست، بدون ترديد، امروزه، رسانههاي جمعي نقش اوّل را در متحد ساختن و يا دشمن ساختن اقوام و مذاهب با يکديگر بازي ميکنند. اين رسانهها قادرند گاه با يک برنامه صوتي يا تصويري، آتش فتنه و جنگ را بين دو مذهب رقيب برافروزند و گاه ميتوانند با برنامهاي ديگر، آشتي و دوستي را به ارمغان آورند. از اينرو، بايد تلاشهاي مضاعفي صورت گيرد تا توطئههاي دشمن خنثي شود.
به نظر شما، ايران در سطح جهاني با چه تهديدات آشکاري مواجه است؟
به نظر اينجانب، مقابله با تهديدات نظامي خارجي، هرچه که ميخواهد باشد، در صورتي که يک ملّت متّحد و يکپارچه باشد، سهل و آسان است. چنانچه حزبالله لبنان و حماس فلسطين، با اسرائيل جنايتکار و متجاوز چنين کردهاند. آنچه که سخت و مهم است خنثي کردن تهديدات داخلي است. تهديدات داخلي گاه از نوع تفرقه سياسي است و گاه از نوع ازخودبيگانگي فرهنگي است. از اين دو نوع اخير، نوع دوّم يعني مقابله با فاصله گرفتن از هويّت و فرهنگ، کاري طاقتفرسا و کمرشکن است. آنچه که در حال حاضر به چشم ميخورد اين است که آمريکا و انگليس و برخي ديگر از کشورهاي اروپايي همسوي با آنان، به ايجاد شبکههاي ماهوارهاي فارسي زبان روي آورده تا از طريق آن، مردم مسلمان ايران را از وطندوستي و اسلامدوستي دور نمايند. اگر قومي و ملّتي از دوستداشتن سرزمين خود و از افتخار به تاريخ و فرهنگ و سابقه تمدّني خود سرباز زند و از مذهب و ديانت و دينداري فاصله بگيرد و به رنگ و لعاب فرهنگ دشمن درآيد، آيا ميتوان با زور او را وطندوست و متديّن ساخت؟ خير، اصلاً و ابداً. از اينرو، بايد تلاش شود تا جوانان اين مرز و بوم، همچنان به دين و رهبران ديني و سرزمين و آباء و اجداد خود علاقمند و وفادار مانده، و با تداوم سبک زندگي مسلماني و طرد تقليد از سبک زندگي غربيان، زمينه نفوذ آنان را از بين برده و طمع خام آنان را به يأس مبدّل سازند.
البته در حيات مسلماني ما، عوامل يکپارچه سازنده نيرومندي وجود دارد که در صورت استفاده درست از آن، ميتواند کاملاً تهديدات فرهنگي دشمن را خنثي سازد. آن عوامل عبارتند از آئينهاي اسلامي از قبيل نماز جمعه، حجّ، روزه، نماز عيد فطر و عيد قربان و امثال آن که ظرفيّتهاي زيادي براي شکل دادن هويت اخلاقي و ديني جوانانمان دارند. در کنار اين عوامل مشترک اسلامي، يک عامل کاملاً متمايز شيعي نيز در ايران و ساير مناطق شيعهنشين جهان وجود دارد که به خوبي قادر است، در صورتي که به درستي از آن بهرهبرداري شود، جوانان و فرزندانمان را در دينداري و وطندوستي همچنان متّحد و پابرجا و استوار نگه دارد و آن عبارت است از آئين عزاداري محرّم و اقامه عزا بر حضرت حسين بن علي، سيدالشهداء(ع). اينجانب به عنوان يک استاد جامعهشناسي، معتقدم که توان و ظرفيت اين عامل در ايجاد انگيزه مسلماني و تداوم هويت اسلامي جوانان و در عين حال مقابله با تهديدات خارجي دشمن جدّاً خارقالعاده است. خداوند همه کشورهاي اسلامي را از تهديدات دشمنانشان مصون دارد.
موقعيت آرمان فلسطين در سياستهاي منطقهاي ايران چيست و اين سياستها را چگونه ارزيابي ميکنيد؟
آرمان آزادي قدس شريف و فلسطين در فرمايشات بنيانگذار فقيد جمهوري اسلامي ايران قدسّ شرّه الشريف از همان اوان شکلگيري مبارزه عليه رژيم پهلوي مطرح بوده است، به گونهاي که در حافظه تاريخي نسل انقلاب اين شعار ثبت شده که: امروز ايران و فردا فلسطين. از اين رو، حمايت از اين آرمان، در سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران، جايگاه ثابتي يافته، اگرچه نحوه حمايت از آن، در دولتهاي مختلف متفاوت بوده است. ما بايد در عين اينکه به نظر جمعي خود فلسطينيان درباره سرزمين و مسير مبارزه ملّيشان، احترام ميگذاريم امّا در عين حال بايد متوجّه باشيم که دولتهاي استکباري غربي، به خواست و اراده جمعي اين قوم شريف هيچگاه بهايي نداده و سياستهاي جانبدارانه صهيونيستي خود را بر آنها ديکته ميکنند. تعدادي از فلسطينيان مرعوب را با پول و امتيازات مادي ميخرند و دولتهاي عربي طرفدار خود در منطقه را حامي سياستهاي خود ميسازند. در چنين شرايط دشواري البتّه رهبري جمهوري اسلامي ايران مد ظلّه العالي، موضع هدايتي و ارشادگرايانه دارد و همواره مکر و حيله و شيطنت دولتهاي غربي را يادآوري ميکند و از رهبران فلسطيني ميخواهد که تطميع و يا مرعوب نشوند، پايدار و ثابتقدم بمانند و از منافع حياتي امّت خود دفاع نمايند. ولي از آنجايي که اوضاع و شرايط سياسي و بينالمللي دائمالتغيير است، نحوه حمايت دولت ايران از مردم فلسطين، بسته به شرايط زمان و مورد، شکلهاي متفاوتي به خود گرفته است.
به نظر شما، چرا ايران بر دستيابي به توان هستهاي اصرار دارد؟
ايران بر دستيابي به توان هستهاي تأکيد دارد زيرا توان هستهاي هم نشانه ارتقاء علمي و پيشرفت فرهنگي و تکنولوژيکي کشور است و هم عامل بازدارنده تهديدات خارجي. در جامعه ديني ايران، همواره از طريق رسانههاي جمعي اين حديث شريف تکرار ميشود که «من ساوي يوماه فهو مغبون کسي که دو روزش مساوي هم باشد زيان ديده است». اين حديث شريف روزانه در گوش و ذهن جوانان پراستعداد و تحصيلکرده ما طنينانداز است. و مفهوم آن اين است که تيم فکري و کاري جامعه جوان و پرانرژي ما بايد تلاش کند تا فرداي هر روز او، بهتر، متکاملتر، توسعهيافتهتر و مجهّزتر از امروزش شود. حال در چنين فضاي فرهنگياي که پژوهش و تحقيق، اولويّت اوّل نظام آموزش عالي کشور شده و بر پيشاني وزارت علوم، تحقيقات و فناوري کشور اين شعار حک شده که «بدون پژوهش تصميمگيري نکنيم» چرا بايد محدوده تحقيقات هستهاي را به روي محقّقان پرتلاش خود ببنديم و آنها را از دستيابي به قلّههاي دانشهاي ظريف و حسّاس نوين بازداريم؟
اگر انرژي هستهاي خوب است براي همه خوب است و اگر بد هست براي همه بد است. از اين رو، به نظر ميرسد تلاشهاي چشمگير کشورهاي غربي در بازداشتن ايران از دستيابي به انرژي هستهاي، دلايل منطقي و معقولي نداشته بلکه بر تمايل آنها بر عقبنگهداشتن جمهوري اسلامي از دانشهاي قدرتآفرين روز و جلوگيري از تبديلشدن آن به الگوي پيشرفته و ترقّي در منطقه است. جمهوري اسلامياي که يک تنه منافع آنها را در منطقه به چالش کشيده و مانع تحقق اهداف و طرحهاي شيطاني آنها در سرزمينهاي ما شده است. آري. علّت آن، واقعاً همين است و بس.
براي شما آرزوي خير و توفيق دارم.